پيش پدرم و مىفرمود پسر جان چنين و چنان كن و فلان كار را انجام ده پسر جان آن كار را بكن .
گفت پس از چند روز خدمت آن جناب رسيدم فرمود حسن ! خواب و بيدارى ما يكى است .
علي بن محمّد كاشانى گفت : يكى از اصحاب گفت : مال زيادى را خدمت حضرت رضا عليه السّلام بردند . از آوردن آن مال شاد نشد . از اين وضع غمگين شده با خود گفتم چنين پولى را براى امام آوردم ولى خوشحال نشد . فرمود غلام طشت با آب بياور و روى صندلى نشست دستور داد بغلام كه آب بريزد از بين انگشتانش طلا مىريخت بعد توجهى به من نموده فرمود كسى كه چنين باشد اهميت نمىدهد به آنچه برايش بياورند .
موسى بن عمران گفت : در كنار حضرت رضا عليه السّلام بودم در مسجد مدينه و هارون مشغول سخنرانى بود فرمود خواهيد ديد كه من و او را در يك محل دفن مىنمايند .
رجال كشى : ص 398 - علي بن خطاب كه واقفى مذهب بود گفت :
روز عرفه در موقف بودم حضرت رضا عليه السّلام آمد با چند نفر از پسر عموهايش مقابل من ايستاد من در تب شديدى مىسوختم و خيلى تشنه بودم حضرت رضا عليه السّلام بغلامى كه همراهش بود چيزى فرمود كه من نفهميدم غلام رفت و ظرف آبى را آورد تقديم به امام كرد مقدارى را آشاميد و بقيه را براى رفع حرارت و گرما بر روى سر خود ريخت باز فرمود ظرف را پر آب كن آنگاه فرمود برو به اين پير مرد بده . غلام آب را آورد گفت تو تب دارى گفتم بلى . گفت : اين آب را بياشام . گفت : همين كه آشاميدم به خدا قسم تب از من بر طرف شد .
يزيد بن اسحاق گفت : واى بر تو يا علي چه مىخواهى و انتظار چه چيزى را مىكشى . گفت برادر مرا رها كن .
يزيد جريان ابراهيم بن شعيب را كه مثل او واقفى بود برايش نقل كرد .
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت على بن موسى الرضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 55
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٥٥