تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت على بن موسى الرضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 47

مساهمون:

ص٤٧
خدا قائل نيستند با اينكه آنها نه خدا را ميشناختند و نه موحد بودند يوسف پسر يعقوب پيغمبر و پدرش نيز پيامبر بود بعزيز مصر كه كافر بود گفت : مرا وزير دارائى خود قرار ده كه مردى وارد و امين هستم و با فرعونها نشست و برخاست ميكرد . من از اولاد پيامبرم مرا به اين كار مجبور كرد و به زور مرا وادار كرد چرا كار مرا نمىپسندى و از من خوشت نمىآيد . گفت ايرادى بر شما نيست من گواهى مىدهم كه تو پسر پيامبرى و راست ميگوئى . خرايج : ريان بن صلت گفت : خدمت حضرت رضا عليه السّلام در خراسان رسيدم با خود گفتم . سؤالى راجع بدينارهائى كه بنام خودش سكه زده شده ، ميكنم . همين كه وارد شدم بغلامش فرمود ابو محمّد مايل است از دينارهائى كه نام من بر آن نقش شده داشته باشد سى دينار بياور غلام آورد من گرفتم . بعد با خود گفتم اى كاش از لباس‌هاى خود جامه‌اى به من ميداد . در اين موقع رو بغلام خود نموده فرمود بگو لباسهاى مرا نشويند همانطور بياورند اينجا . يك پيراهن و با شلوار و يك جفت نعلين آوردند و به من دادند . ارشاد : كلينى با چند واسطه نقل مىكند . در همان سالى كه هارون براى حج آمده بود حضرت رضا عليه السّلام از مدينه خارج شد تا رسيد در طرف چپ راه بكوهى بنام فارع . امام عليه السّلام نگاهى كرده فرمود سازنده فارع و خراب‌كننده آن را قطعه قطعه ميكنند . ما نفهميديم معنى فرمايش ايشان چيست . وقتى هارون به اين محل رسيد فرود آمد يحيى بن جعفر برمكى بالاى كوه رفت و دستور داد در آنجا برايش يك كوشكى بسازند پس از مراجعت از مكه به همان محل رفت و دستور داد آن را ويران كنند وقتى بعراق رسيد جعفر را كشتند و پاره پاره كردند . ارشاد : مسافر گفت : وقتى هارون بن مسيب تصميم جنگ با محمّد بن جعفر گرفت . حضرت رضا فرمود برو به او بگو فردا بجنگ نرو اگر فردا به روى شكست خواهى خورد و سربازانت كشته ميشوند : اگر گفت اين مطلب را از كجا فهميده‌اى