صدائى كرد . حضرت رضا فرمود : مىدانى چه ميگويد ؟ عرض كردم خدا و پيغمبر و فرزند پيامبر مىدانند فرمود : مىگويد مرا خواستى اميدوار شدم كه از گوشتم خواهى خورد وقتى دستور دادى برگردم محزون شدم .
خرايج : اسماعيل بن مهران گفت : روزى من و احمد بزنطى در باره سن حضرت رضا با هم در صرياء بحث كرديم احمد گفت وقتى خدمت حضرت رضا عليه السّلام رسيديم يادم بياور در اين مورد از خود آن جناب سؤال كنيم من بارها تصميم داشتهام بپرسم ولى فراموشم شده .
خدمت آن جناب رسيده سلام كرديم اولين حرفى كه فرمود باحمد گفت :
چند سال دارى عرض كرد سى و نه سال فرمود اما من چهل و چهار سال دارم .
خرايج : حسن بن علي وشاء گفت : در مرو پيش مردى بودم و بهمراه ما مردى واقفى مذهب نيز بود به او گفتم از خدا بترس منهم مثل تو بودم بعد خداوند دلم را بنور ولايت روشن كرد روز چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه را روزه بگير و غسل كن و دو ركعت نماز بخوان از خدا بخواه كه در خواب ترا راهنمائى كند كه امام را بشناسى وقتى به خانه آمدم نامه حضرت رضا جلوتر رسيده بود كه در آن مرا امر ميكرد آن مرد را دعوت بامامت ايشان نمايم پيش او رفته گفتم خدا را ستايش كن و از او بخواه راهنمائيت كند جريان نامه حضرت رضا را برايش توضيح داده گفتم همان كارى كه توصيه كردم راجع به روزه و دعا فراموش نكن .
روز شنبه سحرگاه پيش من آمده گفت : گواهى مىدهم كه او امامى است كه اطاعتش واجب است پرسيدم از كجا فهميدى گفت : ديشب حضرت رضا در خوابم آمد فرمود : ابراهيم به خدا بايد بحقيقت اعتراف كنى چنين خيال مكن كه كسى جز خدا از حال او خبر ندارد .
خرايج : از مسافر نقل شده كه گفت : روزى حضرت رضا عليه السّلام به من فرمود حركت كن ببين در اين چشمه دو مار است . نگاه كردم ديدم دو مار در چشمه است عرض كردم آرى فرمود من اين وضع را در خواب ديدم پيغمبر اكرم به من فرمود :
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت على بن موسى الرضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 44
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤٤