مردى كه به او احترام مىگذارم صحبت ميكنم ولى در بين سخن از بيمارى بميان مىآورد با اينكه جاى اين حرف نيست .
امام را وداع كرده از خدمتش مرخص شدم و بدوستان خود رسيدم حركت كرده بودند از همان شب پايم درد گرفت با خود گفتم اين بواسطه عيبجوئى است كه كردم فردا صبح ورم كرد و پيوسته ورمش شديد ميشد يادم از فرمايش امام آمد بمدينه كه رسيدم چرك كرد و جراحت بزرگى شد كه خوابم نمىبرد و دوستانم را از خواب انداخته بودم فهميدم آن فرمايشى كه سخن از بيمارى بميان آورد بواسطه همين پيش آمد بود . بيش از پانزده ماه بسترى بودم .
راوى گفت بعد خوب شد سپس در هر دو پا گرفتار اين بيمارى شد و از دنيا برفت .
خرايج : احمد بن عمره گفت : خدمت حضرت رضا عليه السّلام رفتم زنم حامله بود عرض كردم يا ابن رسول اللَّه من وقتى آمدم زنم حامله بود دعا بفرمائيد خداوند پسرى به من عنايت كند فرمود او پسر است ولى اسمش را عمر بگذار عرضكردم من تصميم دارم علي بگذارم و بخانوادهام نيز سفارش همين اسم را كردهام .
فرمود : نه . عمر بگذار .
وارد كوفه شدم فرزندى برايم متولد شده بود كه علي نام داشت ولى نام او را عوض كردم عمر گذاشتم همسايگان گفتند ديگر هر چه در باره تو بگويند قبول نميكنيم فهميدم امام عليه السّلام صلاح مرا بهتر متوجه بود از خودم .
خرايج : بكر بن صالح گفت خدمت حضرت رضا عليه السّلام رسيده عرضكردم زنم خواهر محمّد بن سنان است كه حامله است دعا بفرمائيد كه خداوند پسرى به من ارزانى فرمايد . فرمود زنت دوقلو ميزايد در موقع خارج شدن با خود تصميم گرفتم اسم آن دو را محمّد و علي بگذارم مرا صدا زده فرمود يكى را علي نام بگذار و ديگرى را ام عمر . وارد كوفه شدم خداوند به من يك پسر و يك دختر داده بود همان طورى كه دستور داد آنها را نام گذاشتم . بمادرم گفتم ام عمر
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت على بن موسى الرضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 42
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤٢