بتوانم صحبت كنم دست مبارك خود را بر روى لبهاى من ماليد از همان دم شروع كردم به عربى صحبت كردن .
خرايج : حسن بن علي بن يحيى گفت : كنيزم دو جامهى ابريشم بافت در سفر مكه برايم گذاشت و تقاضا كرد در همان دو احرام ببندم بغلام خود دستور دادم آن دو جامه را داخل چمدانم بگذارد . به محلى كه بايد احرام بست كه رسيدم آن دو پارچه را خواستم براى احرام بعد در دلم گذشت كه گمان نميكنم صحيح باشد در چنين پارچهاى احرام ببندم به همين جهت با پارچه ديگرى احرام بستم به مكه رسيدم نامهاى براى حضرت رضا عليه السّلام نوشتم و چيزهائى نيز تقديم كردم ولى فراموشم شد كه راجع بجامه ابريشمى بپرسم جايز است با آن احرام ببندند يا نه . طولى نكشيد هر چه سؤال كرده بودم جوابش آمد و در آخر نامه نوشته بود اشكالى ندارد كه با پارچه ابريشم بافت احرام ببندند .
خرايج : علي بن حسين بن يحيى گفت : برادرى داشتم كه مذهب مرجئه را داشت بنام عبد اللَّه و هميشه بر ما خورده ميگرفت نامهاى براى حضرت رضا عليه السّلام نوشتم و شكايت او را كرده تقاضا نمودم برايش دعا فرمايد . در جواب نوشت به زودى برميگردد بمذهبى كه تو دوست دارى و او از دنيا نخواهد رفت مگر با دين خدا كه به زودى از كنيزى كه دارد برايش پسرى متولد مىشود .
علي بن الحسين گفت كمتر از يك سال طول كشيد كه برگشت بمذهب حق او امروز از بهترين فاميل و خانواده ما است و پس از فرمايش امام از كنيزى برايش همين پسر بچه متولد شد .
خرايج : ابو محمّد رقى گفت : خدمت حضرت رضا عليه السّلام رسيده سلام كردم شروع كرد با من بصحبت و سؤال كردن در بين فرمود ابو محمّد خداوند بنده مؤمنى را ببلائى گرفتار نميكند كه در آن بلا صبر كند مگر اينكه به اندازه شهيدى به او پاداش خواهد داد . گفت قبل از فرمايش امام صحبتى از بيمارى و مرض در كار نبود اين سخن امام را بىمناسبت دانستم با خود حرفى زدم كه شرمندهام . گفتم با
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت على بن موسى الرضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 41
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤١