و تصميم گرفتم وقتى خدمت ايشان رسيدم سه سؤال از قرآن بكنم يكى در باره اين آيه :
أَ فَأَنْت تُسْمِع الصُّم أَوْ تَهْدِي الْعُمْيَ
دوم آيه
فَمَن يُرِدِ اللَّه أَن يَهْدِيَه يَشْرَح صَدْرَه لِلْإِسْلام
و اين آيه
إِنَّك لا تَهْدِي مَن أَحْبَبْت وَ لكِن اللَّه يَهْدِي مَن يَشاءُ
.
جواب نامه مرا داد و در آخر نامه همان آياتى كه در دل تصميم داشتم بپرسم نوشته بود من آن وقت از تصميم قبلى خود فراموش كرده بودم پس از خواندن نامه با خود گفتم اين قسمت مربوط بجواب نامه من نيست بعد يادم آمد از آنچه در دل تصميم داشتم .
خرايج : ابو هاشم جعفرى گفت : در خدمت حضرت رضا عليه السّلام بودم خيلى تشنه شدم . هيبت و جلال امام چنان مرا تحت تأثير داشت كه نخواستم در حضورش آب طلب كنم . در اين موقع امام آب خواست جرعهاى نوشيد آنگاه فرمود :
ابو هاشم ميل كن آب سرد خوبى است . من نوشيدم باز دو مرتبه سخت تشنه شدم نگاهى بخادم كرده فرمود : مقدارى آرد با آب و شكر بياور . غلام آورد آرد را در آب ريخت و مقدارى شكر نيز روى آن پاشيد بعد از مخلوط كردن آرد را با آب آنگاه فرمود ابو هاشم اين شربت را بخور كه عطش را از بين ميبرد .
خرايج : بزنطي گفت من از واقفى مذهبان بودم و در امامت حضرت رضا شك داشتم نامهاى نوشتم و چند سؤال كردم ولى فراموشم شد مهمترين سؤالى كه داشتم بنويسم . جواب نامهام رسيد نوشته بود كه مهمترين سؤال خود را فراموش كردى بنويسى . من بامامت ايشان يقين كردم بعد عرض كردم مايلم وقتى كه براى من و شما توليد ناراحتى نكند خدمتتان برسم . گفت يك روز نزديك غروب وسيلهى سوارى براى من فرستاد خدمتش رسيدم و نماز مغرب و عشا را با ايشان خواندم شروع كرد برايم مسائل علمى را توضيح دادن و من مىنوشتم گاهى نيز من سؤالى ميكردم امام جواب آن را ميداد تا مقدار زيادى از شب گذشت بغلام فرمود رختخوابى كه خودم ميخوابم بياور تا احمد بزنطى در آن بخوابد .