بصائر : پسر ابى نصر گفت : باستقبال حضرت رضا عليه السّلام تا قادسيه رفتم خدمتش رسيده سلام كردم فرمود برايم يك خانه اجاره كن كه داراى دو درب باشد يك درب بمهمانخانه و يك درب بخارج . اين طور اگر باشد محفوظتر است برايم كيسهاى فرستاد كه مقدارى دينار داشت و يك قرآن . مرتب كسى را ميفرستاد و هر چه ميخواست من از بازار تهيه ميكردم يك روز كه تنها بودم قرآن را گشودم تا بخوانم همين كه باز كردم چشمم بسوره « لم يكن » افتاد مشاهده كردم در اين سوره چند برابر آنچه در قرآنهاى معمولى وجود دارد ، هست .
شروع كردم به خواندن ، چيزى نفهميدم كاغذ و قلم برداشتم خواستم بنويسم و از مولايم سؤال كنم . مسافرى قبل از نوشتن من وارد شد كه بهمراه خود يك حواله با مقدارى نخ و انگشتر امام آورده بود . گفت امام عليه السّلام فرموده قرآن را در اين پارچه ببند و آن را مهر بزن و برايش بفرست با انگشتر . گفت اين دستور را انجام دادم .
بصائر : سليمان بن جعفر جعفرى گفت : در حمراء كنار چشمهاى كه مشرف به بيابان بود خدمت حضرت رضا عليه السّلام نشسته بودم . غذا حاضر بود در اين موقع سر بلند كرد مشاهده نمود مردى بسرعت مىآيد دست از غذا كشيد . آن مرد رسيد از جا حركت نموده تازه وارد گفت : آقا بشارت ! زبيرى از دنيا رفت امام عليه السّلام سر به زير انداخت رنگش تغيير كرد صورتش زرد شد آنگاه سر برداشته فرمود :
ديشب گناهى انجام دادند كه بزرگترين گناهش نبود بعد فرمود به خدا قسم بواسطه آلودگى بگناهان غرق شدند و داخل جهنم گرديدند . سپس دست دراز كرد و شروع به غذا خوردن نمود هنوز مدتى نگذشته بود كه غلامش آمده عرض كرد فدايت شوم زبيرى مرد . فرمود سبب مرگش چه بود ؟ عرض كرد آنقدر شراب خورده بود كه از كثرت شرب خمر مرد .
بصائر : محمّد بن فيض صيرفي گفت : خدمت حضرت رضا عليه السّلام رسيدم چند
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت على بن موسى الرضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 37
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٧