اجازه خواستم در جواب نوشت : برو با بركت خداوند ترا حفظ ميفرمايد وضع تغيير خواهد كرد . خارج شدم در اين سفر سود فراوان بردم ضمنا در بغداد اغتشاش و هرج و مرجى اتفاق افتاد كه من از اين آشوب آسوده بودم .
عيون : محمّد بن اسحاق كوفى از عموى خود احمد بن عبد اللَّه بن حارثه كرخى نقل كرد كه گفت : براى من بچه نميماند در حدود سيزده چهارده بچه از من فوت شده .
به مكه براى انجام حج رفتم خدمت حضرت رضا عليه السّلام رسيدم امام به طرف من آمد پيراهنى گلرنگ در تن داشت سلام كرده دستش را بوسيدم و چند مسأله از ايشان سؤال كردم سپس شكايت از زنده نماندن فرزند نمودم مدتى سر به زير انداخت آنگاه شروع بدعا كرد فرمود اميدوارم در بازگشت كه فرزندى در حمل دارى برايت متولد شود و بچه ديگر نيز خدا به تو بدهد در طول زندگى از وجود آن دو بهرهمند ميشوى خدا وقتى بخواهد دعائى را مستجاب نمايد مىكند او بر هر كارى قادر است .
گفت از مكه بازگشتم ديدم زنم كه دختر خالهام بود حامله است پسرى زائيد كه او را ابراهيم نام گذاشتم بعد باز حامله شد پسر ديگرى زائيد محمّد نام گذاشتم و كنيه او را ابو الحسن نهادم ابراهيم سى و چند سال زنده بود ابو الحسن نيز بيست و چهار سال هر دو با هم مريض شدند به مكه رفتم پس از بازگشت باز خوب نشده بودند بعد از برگشتن من دو ماه ديگر ابراهيم زنده بود اول ماه ابراهيم از دنيا رفت و در آخر ماه محمّد يك سال و نيم بعد خودش از دنيا رفت براى او قبلا فرزندى نميماند مگر يك ماه .
عيون : سعد بن سعد از حضرت رضا عليه السّلام نقل كرد كه ايشان نگاه به مردى كرده فرمود بندهى خدا وصيت خود را بكن و آماده سفرى باش كه چارهاى از آن نيست همانطور شد سه روز بعد از دنيا رفت .
عيون اخبار الرضا : مسافر گفت در منى خدمت حضرت رضا عليه السّلام بودم
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت على بن موسى الرضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 34
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٤