تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت على بن موسى الرضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 35

مساهمون:

ص٣٥
يحيى بن خالد با گروهى از آل برمك رد شدند فرمود : چقدر بيچاره‌اند اينها نميدانند امسال چه بر سر آنها خواهد آمد . سپس فرمود از همه عجيب‌تر داستان من و هارون است كه مانند اين دو انگشت من است انگشتان خود را بهم چسبانيد مسافر گفت معنى اين جمله امام را نفهميديم تا آن جناب را پهلوى هارون دفن كرديم . عيون اخبار الرضا : حسن بن علي وشاء گفت مسائل زيادى را نوشته بودم هنوز قطع بامامت حضرت رضا عليه السّلام نداشتم آن مسائل را در نامه‌اى كه روايات آباء گرامش و چيزهاى ديگر در آن نوشته بود گذاشتم ميل داشتم در مورد امامت ايشان يقين پيدا كنم و آزمايش نمايم . نامه را در آستين پنهان كرده به منزل ايشان رفتم تصميم داشتم موقعيت خلوتى را پيدا كنم نامه را تقديمش كنم . يك گوشه نشستم بفكر اجازه گرفتن و وارد شدن خدمت ايشان بودم در خانه عده‌اى نشسته بودند و صحبت ميكردند در همان بين كه من فكر ميكردم كه چگونه وارد شوم غلامى از خانه خارج شده در دست نامه‌اى داشت صدا زد كداميك از شما حسن بن علي وشاء پسر دختر الياس بغدادى است . من از جاى حركت كرده گفتم ، من حسن بن علي وشاء هستم چه كار دارى گفت دستور داده‌اند اين نامه را به تو بدهم بگير . نامه را گرفته بگوشه‌اى رفتم و شروع به خواندن كردم ديدم به خدا قسم تمام مسائلى كه ميخواستم بپرسم يك يك جواب داده بود در اين موقع قطع بامامت ايشان پيدا كردم و مذهب واقفه را ترك كردم . عيون : و شاء گفت : حضرت رضا عليه السّلام غلام خود را با نامه‌اى فرستاد در نامه نوشته بود جامه‌اى از جامه‌هاى فلان محل برايم بفرست از فلان نوع . در جواب نامه نوشتم و بغلام نيز گفتم جامه‌اى با اين مشخصات ندارم و چنين نوع جامه‌اى