تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت على بن موسى الرضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 29

مساهمون:

ص٢٩
شب اينجا پهلوى ما باش فردا صبح برو در پناه خدا . عرض كردم همين كار را ميكنم بكنيز فرمود رختخواب خودم را كه در آن ميخوابم برايش بيانداز و بالش خودم را زير سر او بگذار . من در دل با خود گفتم كسى هست كه نائل بمقامى شود كه من امشب نائل شدم چنان خداوند مرا مقرب امام عليه السّلام گردانيد و آنقدر به من لطف فرمود كه احدى از اصحاب را چنين مورد لطف قرار نداده . الاغ خود را فرستاد سوار شدم رختخواب خود را برايم انداخت كه در آن بخوابم و سر بر بالش امام بگذارم هرگز كسى از اصحاب چنين امتيازى را نيافته . من همين خيالها را در دل ميكردم امام عليه السّلام نيز پهلويم نشسته بود فرمود احمد حضرت امير المؤمنين عليه السّلام بعيادت زيد بن صوحان رفت زيد اين موفقيت را بر مردم افتخار ميكرد مبادا با خود فخر كنى در راه خدا خوار و كوچك باشى توكل بر او بنما اين فرمايش را فرموده از جاى حركت كرد . عيون : يحيى بن بشار گفت خدمت حضرت رضا رسيدم پس از درگذشت پدرش شروع كردم بپرسيدن چيزهائى كه قبلا به من فرموده بود فرمود درست است اى سماع عرض كردم فدايت شوم اين لقب را در كودكى وقتى مكتب ميرفتم بچه‌ها به من داده بودند تبسمى در صورت من نمود . عيون : محمّد بن حفص گفت غلام موسى بن جعفر عليه السّلام برايم نقل كرده گفت در خدمت حضرت رضا عليه السّلام بوديم با چند نفر ديگر در يك بيابان . تشنگى شديدى بر ما و چارپايان مستولى شد كه ترس از تلف شدن داشتيم . حضرت رضا عليه السّلام محلى را توصيف نمود فرمود به آنجا برويد آب خواهيد يافت به آن محل رفتيم آب بود خودمان و چارپايان سيراب شديم و هر كه در قافله بود سير آب شد . بعد كوچ كرديم فرمود برويد همان چشمه را پيدا كنيد هر چه جستجو كرديم اثرى از چشمه نبود جز فضله شتران چيزى نيافتيم همين جريان را براى مردى كه اولاد قنبر بود نقل كردم او مدعى بود كه صد و بيست سال دارد آن مرد جريان را برايم بدون كم و كاست نقل كرد گفت من نيز در همان قافله در خدمت حضرت رضا بودم
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت على بن موسى الرضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 29 | العلامة المجلسي / موسى خسروى