از ايشان تقاضا ميكنم يكى از لباسهاى تنش را به من عنايت كند تا آن را جزء كفن خود قرار دهم و چند درهم از مال خود امام بخواهم براى دخترانم انگشتر بسازم با آنها همين كه وداع و خداحافظى كردم چنان گريه مرا گرفت كه از غصه جدائى آن جناب فراموش كردم چيزى بخواهم از خدمتش خارج شدم . ناگاه مرا صدا زده فرمود : ريان برگرد . برگشتم فرمود نميخواهى يكى از پيراهنهائى كه پوشيدهام به تو بدهم تا پس از مردن جزء كفن خود قرار دهى و نميخواهى چند درهم به تو بدهم با آنها انگشتر براى دخترانت بسازى .
عرض كردم آقا ! در دل تمام اين آرزوها و تصميم را داشتم اما اندوه جدائى شما مرا مانع شد از اينكه تقاضا كنم . متكا را بلند كرد پيراهنى بيرون آورده به من داد و يكطرف جا نماز را كنار زده مقدارى پول در اختيارم گذاشت وقتى شمردم سى درهم بود عيون : بزنطى گفت : من در امامت حضرت رضا مشكوك بودم نامهاى براى آن جناب نوشتم اجازه خواستم خدمتش برسم در دل تصميم داشتم وقتى خدمتش رسيدم از سه آيه سؤال كنم كه برايم مشكل مينمود .
جواب نامهاش چنين رسيد : خدا ما و شما را نگه دارد آنچه تقاضا نموده بودى در مورد اجازه آمدن پيش ما اكنون امكان پذير نيست و تو نميتوانى بيائى در آينده خواهى آمد اينها بسيار سخت گرفتهاند و نميگذارند كسى پيش من بيايد جواب آن چند آيهاى كه در دل تصميم سؤالش را داشته بودم نيز براى من نوشته بود با اينكه به خدا هيچ كدام را در نامه ننوشته بودم خيلى تعجب كردم از آنچه در نامه نوشته بود نميدانستم كه همين نامه جواب من است تا اينكه متوجه جواب سه آيه شدم آنگاه منظور از نامه را فهميدم .
عيون : ص 212 - بزنطى گفت حضرت رضا عليه السّلام الاغى را برايم فرستاد سوار شده خدمتش رسيدم مدتى از شب گذشت در خدمتش بودم خواستم حركت كنم .
فرمود خيال نميكنم بتوانى به شهر برگردى گفتم صحيح است فدايت شوم . فرمود
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت على بن موسى الرضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 28
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٨