بجانب ما كرده فرمود ناراحت نباش اسحاق قبل از او ميميرد . يحيى گفت پدرم خوب شد ولى اسحاق مرد .
عيون اخبار الرضا : اسحاق بن موسى گفت وقتى عمويم محمّد بن جعفر در مكه قيام كرد و مردم را بسوى خود دعوت نمود و او را امير المؤمنين ناميدند و بخلافت با او بيعت كردند حضرت رضا عليه السّلام پيش او رفت منهم حضور داشتم فرمود عمو جان نسبت دروغ به پدر و برادرت مده اين كار تو عاقبت ندارد . آنگاه از جاى حركت كرده رفت منهم با ايشان رفتم بمدينه طولى نكشيد كه جلودى با سپاهى بجانب او رفت و شكست خورد از جلودى امان خواست او را امان داد لباس سياه كه شعار بنى عباس بود پوشيد و بالاى منبر رفته خود را خلع نمود گفت خلافت متعلق بمأمون است مرا حقى در آن نيست بعد او را بخراسان آوردند در گرگان از دنيا رفت .
كشف الغمه همين روايت را نقل مىكند و مينويسد در مرو از دنيا رفت .
عيون : معمر بن خلاد گفت ريان بن صلت كه او را فضل بن سهل مأموريت داده بود به اطراف خراسان برود روزى در مرو به من گفت مايلم براى من از حضرت اجازه رضا بگيرى خدمتش برسم و سلام كنم مايلم از لباسهاى خود به من لطف كند و از درهمهاى كه بنامش سكه زدند به من عنايت فرمايد .
من خدمت حضرت رضا رسيدم قبل از اينكه چيزى بگويم فرمود ريان بن صلت علاقه دارد پيش ما بيايد و از لباسها و درهمهائى كه بنام من سكه زده شد به او بدهم . به او اجازه دادم داخل شد سلام كرد . بعد دو جامه و سى درهم كه بنام آن جناب سكه زده شده بود به او داد .
عيون : حسين بن موسى بن جعفر بن محمّد گفت ما چند نفر از جوانان بنى هاشم خدمت حضرت رضا عليه السّلام بوديم در اين موقع جعفر بن عمر علوى كه لباسهاى كهنه و پاره داشت از جلو ما رد شد ما به يكديگر نگاه كرديم خنديديم از لباسهاى پاره او حضرت رضا فرمود به زودى او را ثروتمند و با قدرت خواهيد ديد كه
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت على بن موسى الرضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 25
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٥