كه مقدارى از جبه حضرت رضا را بهمراه آورده جبه را روى چشم او ماليد و با يك پارچه از اول شب بر روى چشم دخترك بست صبحگاه ببركت حضرت رضا عليه السّلام چشمهايش سالمتر از اول شده بود .
عيون : ابو الحسن داود بكرى گفت از علي پسر دعبل بن علي خزاعى شنيدم ميگفت : پدرم وقتى به حال احتضار و مرگ رسيد رنگش تغيير كرد و زبانش بند آمد و صورتش سياه شد نزديك بود از مذهب او برگردم پس از سه روز در خواب ديدم لباسهاى سفيد پوشيده و يك عرقچين سفيد بر سر دارد گفتم بابا خدا با تو چگونه رفتار كرد ، گفت : پسرم اينكه ديدى صورتم سياه و زبانم بند آمد بواسطه شرب خمرى بود كه در دنيا كرده بودم به همان حال بودم تا پيغمبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله و سلم را ديدم كه لباسى سفيد و عرقچينى سفيد رنگ بر سر دارد فرمود تو دعبل بن علي هستى عرض كردم آرى يا رسول اللَّه فرمود شعر خود را كه در باره اولادم سرودهاى بخوان اين شعرم را خواندم :
لا أضحك اللَّه سن الدهران ضحكت * و آل احمد مظلومون قد قهروا
مشرّدون نفوا عن عقر دارهم * كأنهم قد جنوا ما ليس يغتفروا
فرمود : احسن و در بارهام شفاعت كرد و لباسهاى خود را به من داد اين همان لباسهاى پيغمبر است .
عيون : ابو نصر محمّد بن حسن كرخى كاتب مىگفت روى قبر دعبل ابن علي اين اشعار نوشته بود :
أعد للَّه يوم يلقاه * دعبل أن لا إله الا هو
يقول مخلصا عساه بها * يرحمه في القيامة اللَّه
اللَّه مولاه و الرسول و من * بعدهما فالوصى مولاه
كشف الغمه : محمّد بن طلحه گفت از مناقب حضرت رضا عليه السّلام داستان دعبل ابن علي خزاعى است . دعبل گفت : وقتى قصيده ( مدارس آيات ) را سرودم تصميم