تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت على بن موسى الرضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 231

مساهمون:

ص٢٣١
خزاعه است بنام دعبل بن علي گفت من دعبل هستم اين يك شعر از قصيده ايست كه من گفته‌ام آن مرد پيش رئيس دزدها رفت كه بالاى تل مشغول نماز بود و مذهب شيعه داشت جريان را به او گفت خودش آمد پيش دعبل به او گفت : تو دعبل هستى ؟ گفت : آرى . تقاضا كرد قصيده‌اش را بخواند . قصيده را خواند . شانه او و تمام اهل قافله را باز كرد . تمام آنچه را كه گرفته بودند به آنها برگردانيد باحترام دعبل . دعبل از آنجا بقم رفت اهالى قم درخواست كردند كه قصيده را بخواند گفت همه در مسجد جامع اجتماع كنيد . پس از اجتماع بالاى منبر رفت و قصيده را خواند مردم مبالغ زيادى پول و خلعت به او صله دادند جريان جبه را شنيدند تقاضا كردند جبه را به آنها بفروشد بهزار دينار اما دعبل خوددارى كرد گفتند : مقدارى از آن را بهزار دينار بفروشد باز امتناع كرد از قم خارج شد . از نواحى شهر كه دور شد گروهى از جوانان عرب جبه را به زور از او گرفتند . دعبل بقم بازگشت تقاضا كرد كه جبه را به او بدهند ولى جوانهاى عرب نپذيرفتند و گوش به حرف پيرمردها نكردند بدعبل گفتند ديگر جبه را نخواهى ديد هزار دينار پول آن را بگير ولى دعبل نپذيرفت . وقتى مأيوس شد تقاضا كرد يك تكه از جبه را بدهند اين پيشنهاد را قبول كردند مقدارى از جبه را دادند و بقيه را بهزار دينار از او خريدند دعبل به وطن بازگشت ديد دزدها هر چه در منزل داشته است برده‌اند صد دينارى كه حضرت رضا عليه السّلام به او صله داده بود بشيعيان فروخت هر دينار را به صد درهم ده هزار درهم بدست آورد بيادش آمد از فرمايش حضرت رضا كه فرمود احتياج به اين دينارها پيدا خواهى كرد . دخترى داشت كه خيلى مورد علاقه‌اش بود به چشم درد سختى مبتلا شد . پزشك براى او آورد پس از معاينه گفتند چشم راست كه خوب‌شدنى نيست و كور شده ولى چشم چپ كوشش خود را ميكنيم اميد است كه بهبودى پيدا كند . دعبل خيلى غمگين و افسرده شد و بسيار ناراحت گرديد بعد بخاطرش آمد
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت على بن موسى الرضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 231 | العلامة المجلسي / موسى خسروى