به او ده هزار درهم از سكههائى كه بنام خودش زده شده بود داد باضافه خلعتى از لباسهاى خودش ، اهالى قم سى هزار درهم در مقابل آن لباس دادند نفروخت در خارج شهر بر سر راه او نشستند و لباس را به زور از او گرفتند . گفت اين بر خلاف دستور خداست و بر شما حرام است بالاخره قسم خورد كه نميفروشم مگر مقدارى از آن را به من بدهيد كه جزو كفن خود كنم يك آستين لباس را به او دادند كه جزو كفن خود كرد .
گفتهاند همان قصيده ( مدارس آيات ) را بر پارچهاى نوشت و احرام بست با آن و وصيت كرد جزء كفنش قرار دهند . خلفاء از زبان دعبل وحشت داشتند و ميترسيدند آنها را هجو كند .
ابن مدبر گفت دعبل را ديدم به او گفتم خيلى نترس هستى و جرات دارى با گفتن چنين شعرى در باره مأمون :
انى من القوم الذين سيوفهم * قتلت أخاك و شرفتك بمقعد
رفعوا محلك بعد طول خموله * و استنقذوك من الحضيض الاوهد
دعبل گفت : ابو اسحاق ! من چهل سال است كه چوبه دارم را بر شانه خود حمل ميكنم كسى را نمىيابم كه مرا بر آن چوبه بدار كشد .
در پايان بخش مدح و ثناگوئى امام عليه السّلام بىمناسبت نديدم چند شعرى فارسى كه در باره حضرت رضا عليه السّلام سرودهاند و چكامههاى با حالى است در اين بخش بياورم .
بندگى بر در دربار رضا دين من است * رفتن خاك ره زائرش آئين من است
شكر للَّه كه مقيم سر كوى شه طوس * مهر وى نقش به اين سينهى بىكين من است
خاكروبى در بارگه آن شه دين * باعث مغفرت كردهء ننگين من است