بايدى با مژهگان خاك درش را روبم * كاين عمل نزد خرد موجب تحسين من است
بر ندارم ز گدائى درش هرگز دست * چون گدائيش دواى دل غمگين من است
دارد اميد « مروج » نظر لطف كند * به من زار كه اين خواهش ديرين من است
ز آستان رضايم خدا جدا نكند * من و جدائى از اين آستان خدا نكند
به پيش گنبد زرينش آفتاب منير * زرنگ زردى خود دعوى بها نكند
بصحن او نكند كس بدل هواى بهشت * مگر كسى كه ز روى رضا حيا نكند
ز درگه كرمش دست التجا نكشم * گدا كه دامن صاحب كرم رها نكند
بنزد حق نبود هيچ طاعتى مقبول * از آن كسى كه رضا را ز خود رضا نكند
شها بزائر خود دادهاى تو وعده لطف * كجا بگفته خود چون توئى وفا نكند !
نسيم قدسى يكى گذر كن ببارگاهى كه لرزد آنجا * خليل را دست ذبيح را دل مسيح را لب كليم را پا
نخست نعلين ز پاى بر كن سپس قدم نه به طور ايمن * كه در فضايش ز صيحهى ( لن ) فتاده بيهوش هزار موسى
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت على بن موسى الرضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 235
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٣٥