اذا أبصرتك العين من بعد غاية * و عارض فيه الشك أثبتك القلب
و لو أن قوما أمموك لقادهم * نسيمك حتى يستدل بك الركب
عيون : محمّد بن يحيى فارسى گفت : روزى ابو نواس چشمش به حضرت رضا عليه السّلام افتاد كه سوار بر قاطرى است تشريف مىآورد ابو نواس نزديك آن جناب رفت و سلام كرد و گفت يا بن رسول اللَّه شعرى در باره شما سرودهام مايلم آن را گوش دهى فرمود بخوان شروع كرد به خواندن اين شعر :
مطهرون نقيات ثيابهم * تجرى الصلاة عليهم أينما ذكروا
من لم يكن علويا حين تنسبه * فما له من قديم الدهر مفتخر
فاللَّه لما بدا خلقا فاتقنه * صفاكم و اصطفاكم ايها البشر
و أنتم الملاء الاعلى و عندكم * علم الكتاب و ما جاءت به السور
حضرت رضا عليه السّلام فرمود : اشعارى سرودهاى كه تاكنون سابقه ندارد فرمود :
غلام آيا پولى از مخارج ما نزد تو هست عرض كرد : سيصد دينار باقيمانده . فرمود بده به ابو نواس سپس فرمود : شايد كم باشد غلام همين قاطر را هم در اختيار او بگذار .
در سال دويست و يك امير الحاج اسحاق بن موسى بن عيسى بن موسى شد در ضمن خطبه دعا براى مأمون كرد و براى علي بن موسى الرضا بولايتعهد .
حمدويه پسر علي بن عيسى بن ماهان از جاى حركت كرد اسحاق لباس سياهى خواست تا بپوشد ( شعار بنى عباس بود ) ولى نتوانست پيدا كند يك پرچم سياه بود همان را بدور خود پيچيد آنگاه رو بمردم كرده گفت : من آنچه دستور داشتم بشما رساندم ولى كسى را جز امير المؤمنين مأمون و فضل بن سهل نميشناسم آنگاه از منبر پائين آمد .
روزى عبد اللَّه بن مطرف بن ماهان پيش مأمون آمد حضرت رضا عليه السّلام نيز حضور داشت مأمون به او گفت : در باره اهل بيت پيغمبر چه ميگوئى ؟
عبد اللَّه گفت : چه بگويم در باره كسانى كه طينت آنها با آب رسالت خمير شده و درخت وجودشان از آب خوشگوار وحى نمو كرده آيا جز بوى مشك هدايت