به من نگاه ميكرد فطر به او گفت سخن خود را بگو ناراحت نباش .
ابن ملاح گفت : داستان عجيبى برايت بگويم از حضرت صادق . تنها خدمت ايشان نشسته بودم با من صحبت ميكرد ناگاه دست خود را بيك قسمت از مسجد زد مثل اشخاصى كه در انديشه زيادى فرو رفتهاند گفت :
إِنَّا لِلَّه وَ إِنَّا إِلَيْه راجِعُون
.
عرض كردم آقا چه شد .
فرمود : عمويم زيد را هم اكنون كشتند . از جاى حركت كرده رفت من سخن او را يادداشت كردم كه در چه ساعت و روزى بود بعد بجانب كوفه رفتم در بين راه با سوارى برخورد نمودم او گفت زيد بن على در روز فلان و ساعت فلان كشته شد مطابق آنچه حضرت صادق فرمود بود . فطر بن خليفه گفت او داراى علم زيادى است .
خرايج - علاء بن سيابه گفت : مردى خدمت امام صادق عليه السّلام رسيد آن جناب مشغول نماز بود شانه سرى كنار سر مبارك امام به زمين نشست پس از سلام بجانب هدهد توجه نمود . آن مرد گفت آقا آمدهام سؤالى بكنم چيز عجيبترى ديدم .
فرمود : چه چيز . گفتم كارى كه هدهد كرد . فرمود پيش من آمد شكايت كرد از مارى كه جوجههاى او را مىخورد دعا كردم خداوند مار را كشت .
عرض كردم آقا براى من بچه نمىماند هر چه زنم بچه ميزايد ميميرد .
فرمود : اين بچه نماندن براى تو مربوط به اين جنس نيست ، ولى وقتى به منزل خود برگشتى سگ مادهاى به منزل شما مىآيد زنت ميخواهد به او خوراكى بدهد بگو چيزى به او ندهد . به آن سگ ماده بگو حضرت صادق به من دستور داده به تو بگويم از ما كناره بگيرى خدا ترا لعنت كند . بعد از اين بخواست خدا براى تو بچه مىماند بچه برايم ماند داراى سه پسر شدم .
خرايج ابراهيم بن عبد الحميد گفت از مكه بردى خريدم و سوگند ياد كردم كه آن را انتقال به ديگرى ندهم تا كفن خودم بشود . رفتم به عرفات براى انجام اعمال عرفه اقامت گزيدم بعد رفتم به مشعر براى نماز آنجا بودم