خدمت حضرت صادق رسيدم و شكايت حال خود را نمودم . فرمود داخل مسجد شو . بگو خدايا من آمدهام براى زيارت خانهء تو مركب سواريم گم شد آن را به من برگردان . همين طور كه مشغول دعا بودم شنيدم يكنفر جلو مسجد فرياد مىزند صاحب شتر بيا شتر خود را بگير از ديشب ما را اذيت كردهاى .
شترم را گرفتم يك نخ از آن كم و زياد نشده بود .
خرايج - سليمان بن خالد گفت : خدمت حضرت صادق بودم مشغول نوشتن نامههائى بود براى بغداد من ميخواستم از ايشان وداع كنم . فرمود به بغداد ميروى ؟ عرض كردم آرى . فرمود : اين غلام مرا در رساندن نامهها كمك كن .
من در صحن حياط راه ميرفتم با خود فكر ميكردم كه اين شخص حجت خدا بر مردم است نامه بابى ايوب جزرى و فلان و به همان مينويسد و از آنها نياز خود را ميخواهد . همين كه نزديك درب خانه رسيدم مرا صدا زد فرمود : سليمان تو تنها بيا . برگشتم . فرمود نامه مينويسم و به آنها اطلاع مىدهم كه من بنده خدايم و احتياج به آنها دارم .
خرايج - اسحاق بن عمار گفت : به حضرت صادق عرض كردم مقدارى سرمايه دارم كه با مردم معامله ميكنم ميترسم پيش آمدى بشود و سرمايهام از بين برود فرمود : تا ماه ربيع سرمايهء خود را جمع كن . اسحاق در ماه ربيع از دنيا رفت .
پسر سماعة بن مهران گفت : خدمت امام صادق عليه السّلام بودم بغلامش فرمود برايم آب زمزم بياور شنيدم ميگويد خدايا او را كور و گنگ و كر بگردان . غلام با گريه برگشت . فرمود چه شده ؟
گفت فلان مرد قرشى مرا زد و از برداشتن آب جلوگيرى كرد .
فرمود برگرد من كارش را ساختم وقتى غلام برگشت ديد كور و كر و لال شده مردم اطرافش را گرفتهاند .
خرايج - بحر خياط گفت پيش فطر بن خليفه بودم كه پسر ملاح آمد نشست
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 87
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٨٧