تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 90

مساهمون:

ص٩٠
او را خواست و از نام اصحاب حضرت صادق از او جويا شد ، گفت اسامى آنها را بنويس . معلى گفت يك نفر را هم نمىشناختم من براى انجام كارهاى امام خدمت ايشان رفت و آمد ميكنم . داود گفت از من پنهان ميكنى ترا خواهم كشت ! ! معلى گفت مرا از كشته شدن ميترسانى اگر اصحاب امام زير پايم باشند پا را برنميدارم تا آنها را ببينى داود معلى را كشت و بدار آويخت همانطور كه حضرت صادق فرموده بود . خرايج - على ابن ابى حمزه گفت در خدمت حضرت صادق براى انجام حج رفتم در بين راه زير درخت خرماى خشكى نشستيم . امام عليه السّلام زبان بدعائى گشود كه من نفهميدم . بعد فرمود از آنچه در نهاد تو خداوند قرار داده بما بخوران . ديدم درخت خرماى خشگ به طرف حضرت صادق كج شد داراى برگ بود و خرما داشت به من فرمود نزديك شو بسم اللَّه بگو و بخور عالى ترين و لذيذترين خرمائى بود كه تاكنون خورده بودم . در اين موقع مرد عربى گفت سحرى از امروز بزرگتر نديده بودم . امام عليه السّلام فرمود ما وارث انبياء هستيم اهل سحر و شعبده بازى نيستيم از خدا تقاضا كردم اجابت فرمود اگر بخواهم دعا ميكنم خدا ترا به صورت سگى در آورد به روى به خانه پيش خانواده‌ات و براى آنها دم بجنبانى . اعرابى از روى نادانى گفت دعا كن . در همان موقع به صورت سگى در آمد و رفت . حضرت صادق به من فرمود از پى او برو رفتم تا وارد منزلش شد شروع بدم جنبانيدن براى زن و فرزند خود كرد . چوبى برداشته او را از خانه بيرون كردند . برگشتم خدمت حضرت صادق در همان ميان كه ما حرف او را ميزديم آمد مقابل امام ايستاد اشگهايش جارى بود خود را به خاك ميماليد و صدائى تضرع آميز در مىآورد . امام بر او رحم نموده دعا كرد به حال اول برگشت فرمود حالا ايمان آوردى . عرضكرد هزار هزار مرتبه . خرايج - يونس بن ظبيان گفت با گروهى از مردم خدمت حضرت صادق