بوديم عرضكردم در اين آيه كه خداوند بابراهيم ميفرمايد
فَخُذْ أَرْبَعَةً مِن الطَّيْرِ فَصُرْهُن
اين چهار مرغ از يك جنس بودند يا چهار نوع مختلف .
امام فرمود ميل داريد مثل آن را بشما نشان دهم عرضكرديم بلى . صدا زد طاوس يك طاوس مقابل آن جناب آمد صدا زد كلاغ كلاغى آمد فرمود باز ، يك باز شكارى آمد فرمود كبوتر . كبوترى مقابلش به زمين نشست دستور داد هر چهار مرغ را بكشند و قطعه قطعه كنند و پرهاى آنها را بكنند و تمام آنها را با يك ديگر مخلوط كنند بعد سر طاوس را بدست گرفت تمام پارههاى بدن طاوس از بقيه مرغها جدا شده به يكديگر چسبيد طاوس زنده شد باز كلاغ را صدا زد و بعد باز را پس از آن كبوتر را همه زنده شدند مقابل آن جناب ايستادند .
خرايج - داود بن كثير رقى گفت من و ابو الخطاب و مفضل و ابو عبد اللَّه بلخى خدمت حضرت صادق بوديم كثير النوا وارد شده گفت اين ابو الخطاب ابا بكر و عمر و عثمان را فحش ميدهد و از آنها بيزارى ميجويد امام روى بجانب ابى الخطاب نموده فرمود چه ميگوئى ؟
گفت به خدا قسم دروغ ميگويد تا كنون از من فحش نسبت به آنها نشنيده ، حضرت صادق فرمود قسم خورد قطعا قسم دروغ نميخورد . كثير النوا گفت راست ميگويد من از او ناسزا نشنيدهام ولى شخصى مورد اعتماد به من گفت كه او چنين كرده . امام فرمود شخص مورد اعتماد چنين حرفى را به كسى نميگويد .
وقتى كثير النوا رفت امام صادق فرمود اگر ابو الخطاب چنين حرفى را زده باشد بواسطه آن است كه چيزهائى از آنها ميداند كه كثير النوا نميداند به خدا قسم جاى امير المؤمنين را غصب نمودند خدا آنها را نيامرزد و نه از آنها بگذرد .
ابو عبد اللَّه بلخى از شنيدن اين حرف مات و مبهوت شد از روى تعجب به امام نگاه ميكرد . فرمود از حرفهائى كه زدم تعجب كردى و مخالف آن حرفها هستى . گفت آرى . فرمود پس چرا انكار نكردى در شبى كه بدست تو فلانى