صبحگاه با مردم به طرف منى رفتم . پيكى از طرف حضرت صادق عليه السّلام آمده گفت امام ترا ميخواهد با عجله خدمت آن جناب رسيدم فرمود ميل دارى بردى به تو بدهم كه كفن خود قرار دهى . دستور داد غلامش يك برد برايم بياورد . فرمود آن را داشته باش « 1 » . خرايج - بشير نبال گفت خدمت حضرت صادق بودم مردى اجازه خواست شرفياب شود بعد وارد مسجد شد امام عليه السّلام گفت چه لباسهاى زيبا و خوبى است گفت آقا اين لباسهاى مملكت ما است . عرضكرد آقا برايتان هديهاى آوردهام غلامش وارد شد بستههائى آورد كه در آن لباس بود خدمت امام گذاشت ساعتى با يك ديگر صحبت كردند . آن مرد حركت كرده رفت . حضرت صادق فرمود اگر وقتش برسد و صفات بر او تطبيق كند همان شخص صاحب پرچمهاى سياه خراسان خواهد بود كه غرق در سلاح باينجا رو مىآورد . بغلامى كه آنجا بود فرمود برو از او بپرس چه نام دارد . غلام برگشت گفت : عبد الرحمن . امام عليه السّلام سه مرتبه فرمود عبد الرحمن ، به پروردگار كعبه اين همان شخص است . بشير نبال گفت وقتى ابو مسلم آمد من پيش او رفتم ديدم همان مردى است كه خدمت حضرت صادق آمد . مناقب و خرايج - ابو بصير گفت حضرت صادق فرمود هر چه به تو در باره معلى بن خنيس ميگويم پنهان داشته باش . عرضكردم بسيار خوب . فرمود به آن مقامى كه داود نخواهد رسيد مگر اينكه مبتلا بشكنجه داود بن على شود عرضكردم داود بن على با او چه خواهد كرد . فرمود گردنش را مىزند و بدار مىآويزد عرض كردم چه وقت فرمود سال ديگر . سال بعد داود بن على فرماندار مدينه شد تصميم كشتن معلى را گرفت
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 89
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٨٩
هامش
( 1 ) در روايت ديگرى است ص 147 كه برد خود را گم كرد امام صادق عليه السّلام همان برد خودش را كه گم كرده بود به او دادند وقتى نگاه كرد ديد برد خودش هست .