تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 79

مساهمون:

ص٧٩
در باره من تصميم گرفته . دراج نيز پناهنده شد . اگر شيعيان ما استوار باشند آنها را با صداى پرندگان آشنا ميكنم . مناقب و خرايج - داود بن كثير رقى گفت خدمت حضرت صادق رسيدم پسرش موسى بن جعفر داخل شد از سرما ميلرزيد . امام فرمود حالت چطور است عرضكرد پدر جان غرق در نعمتم آرزوى يك خوشه انگور حرشى و يك انار دارم ، من گفتم سبحان اللَّه در اين زمستان چگونه انار پيدا مىشود . امام فرمود داود خدا بر هر چيز قادر است داخل باغ شو در آنجا درختى است كه يك خوشه انگور و انارى بر آن است عرضكردم ايمان دارم به پنهان و آشكار شما . خوشه انگور و انار را جدا كرده براى موسى بن جعفر عليه السّلام آوردم شروع كرد به خوردن . فرمود : داود ! به خدا سوگند اين لطفى است از رزق خدا كه بسيار قديمى و با سابقه است خداوند بمريم دختر عمران چنين لطفى نمود از افق اعلى . خرايج - داود رقى گفت خدمت حضرت صادق عليه السّلام بودم فرمود چرا رنگت پريده ؟ عرضكردم قرض بسيار بزرگى دارم تصميم گرفته‌ام با كشتى به طرف هند بروم پيش فلان برادرم . فرمود : هر وقت تصميم دارى حركت كن . گفتم از كشتى سوار شدن ميترسم فرمود كسى كه در خشكى حافظ انسان است در دريا نيز حفظ مىكند داود اگر اسم و روح من نبود رودها جريان نداشت و ميوه‌ها نميرسيد و درختها سبز نميشد . داود گفت سوار كشتى شدم بالاخره به جائى رسيدم پس از صد و بيست روز راه در ساحل دريا روز جمعه‌اى قبل از ظهر بيرون آمدم هوا ابر بود نورى از فراز آسمان بر زمين ميتابيد ناگاه صداى آهسته‌اى شنيدم ميفرمود : داود ! اكنون هنگام پرداخت قرض تو رسيده سر خود را بلند كن . همين كه سر بلند كردم صدائى شنيدم كه برو پشت آن تپه سرخ رنگ پشت تپه رفتم ديدم صفحه‌هائى از طلاى قرمز كه يك طرف آن صاف ولى بر طرف