تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 77

مساهمون:

ص٧٧
خداوند فرشته‌اى فرستاد عصائى آهنى به او زد صيحه‌اى زده هلاك شد . راوى گفت از خدمتكارانش پرسيدم گفتند : در رختخواب ناله‌اى زد وقتى نزديك شديم از دنيا رفته بود . خرايج - داود رقى گفت : با حضرت صادق به مكه رفتيم در سال صد و چهل و شش گذارمان بيكى از دره‌هاى تهامه افتاد در آنجا شتر را خواباندم امام عليه السّلام صدا زد سوار شو سوار شو . هنوز چيزى رد نشده بوديم كه سيلى عظيم آمد و هر چه در آن درّه بود برد . به او گفت : بين دو نماز ميائى تا ترا از وضع منزلت آگاه كنم . آنگاه به من فرمود داود اعمال شما را روز پنجشنبه بر من عرضه نمودند ديدم كه نسبت به پسر عمويت مهربانى كرده‌اى . داود گفت پسر عموئى داشتم دشمن اهل بيت پيامبر و ناصبى اما عائله زياد داشت و فقير بود وقتى خواستم براى مكه حركت كنم گفتم به او چيزى بدهند . امام عليه السّلام از آن جريان مرا مطلع نمود . خرايج - ميثمى گفت كه مردى گفت ما با حضرت صادق عليه السّلام غذا ميخورديم بغلامش فرمود برو از آب زمزم بياور غلام رفت طولى نكشيد كه برگشت بدون آب . گفت يكى از مأمورين زمزم مانع آب آوردن من شد گفت ميخواهى براى خداى عراقيان آب ببرى . از شنيدن اين سخن چهره امام درهم شد دست از غذا كشيد و شروع بدعا كرد با همان رنگ تغيير كرده براى مرتبه دوم بغلام فرمود برو آب بياور و شروع به خوردن غذا كرد غلام آب آورد ولى رنگش پريده بود پرسيد چه شد . گفت آن مأمور افتاد در چاه زمزم و قطعه قطعه شد او را بيرون مىآوردند امام عليه السّلام خدا را ستايش كرد . مناقب و خرايج - صفوان گفت خدمت امام صادق عليه السّلام بودم پسركى آمده عرضكرد آقا مادرم مرد امام فرمود نمرده گفت او را در لحاف پيچيدم آمدم خدمت شما . امام عليه السّلام از جاى حركت كرد وارد خانه آنها شد ديد برخاسته