تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 75

مساهمون:

ص٧٥
ميكنى من شاهد حال شما نيستم اگر چنين خيال كنى اشتباه كرده‌اى فرمود مرا با هر دوستى يك گوش شنوا و يك چشم بينا و زبان گويا است . فرمود به خدا قسم من آن درنده را از شما رد كردم دليل آن اينست كه شما در بيابان كنار نهر بوديد . اسم پسر عمويت نوشته است نزد ما او از دنيا نخواهد رفت بدون اعتراف بامامت . بكوفه برگشتم فرمايش امام را به پسر عمويم گفتم خيلى خوشحال شد و زياد مسرور گرديد امام‌شناس بود تا از دنيا رفت . مناقب و خرايج - وليد بن صبيح گفت : شبى خدمت حضرت صادق عليه السّلام بودم . شخصى درب منزل را زد . بكنيز فرمود ببين كيست ؟ رفت و برگشت گفت عمويت عبد اللَّه بن على است . گفت : بگو بيايد . بما فرمود شما داخل اطاق برويد داخل يك اطاق رفتيم صداى حركت شخصى را حس كرديم و خيال كرديم يكى از بانوان امام باشد بهم چسبيديم . وقتى عبد اللَّه بن على وارد شد هر چه توانست به امام بد گفت او رفت ما بيرون آمديم امام شروع كرد از همان جائى كه حديثش مانده بود به ادامه دادن : يك نفر از ماها گفت : آقا هيچ كس اين طور ناسزا به كسى نميگويد ما تصميم داشتيم بيائيم بيرون و جواب او را بدهيم . فرمود نه شما بين ما دخالت نكنيد قدرى از شب گذشت باز درب را كوبيدند بكنيز فرمود برو ببين كيست ؟ رفت و برگشت گفت عمويت عبد اللَّه بن على است . باز فرمود برويد بهمانجا كه بوديد بعد اجازه‌ى ورود به او داد داخل شد در حالى كه با شدت گريه ميكرد ميگفت : پسر برادر مرا ببخش از من درگذر خدا از تو بگذرد و فرمود خدا تو را بيامرزد عموجان تو را چه مىشود ؟ گفت : همين كه بخواب رفتم دو نفر مرد سياه پوست به من حمله نمودند و بازوان مرا بستند يكى از آنها به ديگرى گفت : او را ببريد به طرف آتش مرا بردند به حضرت رسول برخوردم . عرض كردم يا رسول اللَّه
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 75 | العلامة المجلسي / موسى خسروى