در كتاب نوادر على بن اسباط مينويسد : محمّد بن معروف همدانى كه صد و بيست سال داشت گفت : در حيره خدمت حضرت صادق عليه السّلام رسيدم در موقع حكمرانى سفاح . ديدم مردم چنان اطرافش را گرفتهاند كه مرا چارهاى نيست تا بتوانم خدمتش برسم سه روز به همين وضع گذشت در روز چهارم خود آقا مرا مشاهده فرمود ديگر اطرافش خلوت شده بود مرا پيش خواند رفت به طرف قبر امير المؤمنين عليه السّلام . در بين راه ادرار بىاختيارش كرد از جاده منحرف شد بيك كنارى با دست شنها را يكطرف نمود آبى خارج شد از آن آب وضو گرفت براى نماز آنگاه دو ركعت نماز خواند بعد شروع كرد بدعا كردن . قسمتى از دعايش اين بود : « خدايا مرا از آنهائى كه جلو افتادند و گمراه شدند قرار مده و نه از آنهائى كه عقب ماندند - و منكر شدند خدايا مرا از دسته ميانه رو قرار ده . بعد به راه افتاد من نيز در خدمت ايشان بودم . فرمود دريا همسايه ندارد « 1 » پادشاه دوست ندارد - سلامتى را نميتوان قيمت نمود - چقدر اشخاص هستند كه در نعمت بسر مىبرند ولى متوجه نيستند . سپس فرمود چنگ بزنيد به پنج چيز . در جستجوى بهترين راه در زندگى باشيد و زندگى را بر خود سهل و آسان بگيريد . و با حلم و شكيبائى خود را بيارائيد . و از دروغ بپرهيزيد و پيمانه و ترازو را كم و كاست ندهيد . سپس فرمود . فرار بايد كرد فرار وقتى كه عرب افسار گسيخته شود و عبور از بيابان حجاز ممنوع گردد و مانع انجام وظيفه شوند . فرمود فريضه حج را انجام دهيد قبل از اينكه نتوانيد انجام دهيد . با انگشت ابهام اشاره بجانب قبله نموده فرمود در اين طرف بيش از هفتاد هزار نفر كشته مىشوند .
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 72
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٧٢
هامش
( 1 ) چون دريا گاهى خروش مىكند و اطراف خود را زير آب مىگيرد از آن جهت همسايه ندارد كنايه از اين است كه كسى همنشين ستمگر نميشود .