به تو خبر داد گفتم حضرت صادق از من پرسيد بايشان عرضكردم او به جهت ورع و پرهيز كارى كه دارد از اعتقاد بامامت شما خوددارى مىكند به من فرمود به او بگو ورع و پرهيزگاريش چه شد در شب نهر بلخ .
برادرش گفت من گواهى مىدهم كه او ساحر است . گفتم ساكت باش چنين حرفى مگو آنچه ميگوئى غلط است . گفت پس از كجا آن جريان را فهميده با اينكه جز من و خدا و آن كنيز هيچ كس اطلاع نداشت . پرسيدم جريان چه بوده . گفت من از ما وراء النهر خارج شدم كار تجارتم تمام شده بود بجانب بلخ ميرفتم مردى با من همسفر بود كه بهمراه خود كنيزى زيبا داشت . از نهر بلخ شبانه گذشتيم همسفر من صاحب آن كنيز گفت يا تو اينجا نگهبان وسائل ما باش تا من بروم چيزى تهيه كنم و وسائلى براى آتشافروزى بياورم و يا من هستم تو برو ، گفتم من هستم تو برو . آن مرد رفت ما كنار انبوهى از درخت منزل داشتيم دست كنيز را گرفتم داخل آن درختها با او در آميختم بعد برگشتيم بجاى خود .
بعد صاحبش آمد شب را خوابيديم بالاخره بعراق رسيديم هيچ كس جز خدا اطلاع نداشت ( بالاخره از آن غلو و زيادروى كه در باره حضرت صادق داشت پائين آمد و بامامت ايشان اعتراف نمود .
سال بعد به مكه رفتيم او را خدمت امام بردم . جريان را برايش نقل كرد .
فرمود استغفار كن مبادا ديگر چنين كارى بكنى . و از ارادتمندان آن جناب شد .
بصائر - ابو بصير گفت مردى از شاميان بر ما وارد شد من امامت حضرت صادق را بر او عرضه داشتم قبول كرد . روزى باحوال پرسى او رفتم در حال مرگ بود گفت ابا بصير من حرف ترا قبول كردم با بهشت چه كنم ؟ گفتم من از جانب حضرت صادق عليه السّلام براى تو بهشت را ضمانت ميكنم . آن مرد از دنيا رفت . من خدمت امام عليه السّلام رسيدم قبل از اينكه چيزى بگويم فرمود بهشتى كه
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 59
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٥٩