تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 57

مساهمون:

ص٥٧
جامه‌ات رنگ شده بود بچه‌ها اطراف ترا گرفتند تو از اجتماع آنها ميخنديدى و آنها بر تو ميخنديدند . آن مرد نگاهى به من نموده گفت چرا كار مرا به حضرت صادق بگوئى ؟ ! گفتم به خدا قسم من چيزى نگفته‌ام اكنون امام همين جا است صحبت من و ترا ميشنود اگر من گفته باشم او ميگويد . وقتى از منزل امام خارج شديم گفت عمار اين امام است نه ديگران . بصائر - شعيب عقرقوفى گفت مردى بوسيله من هزار دينار براى حضرت صادق فرستاد گفت ميخواهم مقام آن جناب را با ساير بستگانش تميز دهى . پنج درهم از اين پول بردار و آن را در جيب پيراهنت پنهان كن بجاى آن پنج درهم غش‌دار كه ظاهرش نقره است بگذار بعد مقام ايشان را خواهى فهميد . من پولها را خدمت حضرت صادق آوردم روى زمين ريخت آن پنج درهم را جدا كرد به من فرمود بگير پنج درهم خود را و پنج درهم خودمان را بده . بصائر - صفوان بن يحيى از جعفر بن محمّد بن اشعث نقل كرد كه او گفت ميدانى چرا ما بامامت حضرت صادق اعتقاد پيدا كرديم با اينكه از اين قسمت اطلاعى نداشتيم و در جريان نبوديم . پرسيدم چه بود . گفت يك روز منصور دوانيقى بپدرم محمّد بن اشعث گفت مايلم يك نفر را پيدا كنى كه بتواند ماموريتى كه به او مىدهم انجام دهد . پدرم گفت تهيه كردم فلان بن مهاجر دائى من است و از عهده اين كار برميآيد . گفت او را بياور . پدرم دائى خود را آورد منصور به او چند هزار دينار داده گفت بمدينه ميروى عبد اللَّه بن حسن و خويشاوندانش را از آن جمله جعفر بن محمّد ملاقات ميكنى ميگوئى من مردى غريب از اهل خراسانم كه در آنجا شيعيان شما زيادند اين پولها را براى شما فرستاده‌اند بهر كدام فلان مبلغ بده وقتى پول را گرفتند بگو من پيك هستم مايلم نوشته‌اى از شما دست من باشد هر چه داده‌ام رسيد بدهيد و امضا كنيد .