تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 52

مساهمون:

ص٥٢
فرستاد كه بيايد ولى ايشان امتناع ورزيد . پنج نفر مأمور فرستاد گفت به زور او را بياوريد اگر نيامد سرش را بياوريد . مأمورين وقتى آمدند امام مشغول نماز بود ما نماز ظهر را با ايشان خوانده بوديم مأمورين گفتند داود بن على شما را خواسته . فرمود اگر نيايم چه ميكنيد گفتند بما دستور داده سر شما را ببريم فرمود خيال نميكنم شما پسر پيامبر را بكشيد گفتند اين حرفها سر ما نميشود ما فقط از او اطاعت ميكنيم . فرمود برگرديد كه بنفع دنيا و آخرت شما است . گفتند به خدا نخواهيم رفت مگر شما يا سرتان را ببريم . وقتى متوجه شد كه آنها جز كشتن تصميمى ندارند ، دستهاى خود را بلند نموده و روى شانه خود گذاشت بعد دستهاى خود را گشود و با انگشت سبّابه دعا كرد در بين دعا شنيديم ميگويد الساعة الساعة . ناگهان صداى داد و فرياد و ناله‌اى بلند شد مأمورين گفتند از جاى حركت كن فرمود اين فرياد و فغان مربوط به فرمانرواى شما است از دنيا رفت يك نفر را بفرستيد خبر بياورد اگر مربوط به او نبود با شما خواهم آمد يك نفر از مأمورين رفت طولى نكشيد كه برگشت به آنها گفت فرماندار مرد اين سر و صدا از خانهء اوست مأمورين متفرق شدند . عرضكردم آقا فدايت شوم چه شد كه از دنيا رفت فرمود غلام من معلى بن خنيس را كشت منهم يك ماه پيش او نرفتم از پى من فرستاد كه بروم اكنون كه تصميم كشتن مرا داشتند خدا را باسم اعظمش خواندم . خداوند فرشته‌اى را فرستاد با حربه شكمش را پاره كرده او را كشت عرضكردم آقا چرا دستهاى خود را بلند كرديد فرمود زارى و تضرع نمودم عرض كردم چرا دو دست را اول جمع كرديد بعد گشاديد فرمود نوعى تضرع است عرض كردم چرا انگشت را بلند كرديد فرمود آن لابه و التماس است . بصائر - عمر بن يزيد گفت شبى در خدمت حضرت صادق عليه السّلام بودم كسى جز من آنجا نبود پاى خود را گذاشت در دامن من فرمود پايم را بمال ، ماليدم متوجه