من انداختى فهميدم آن آقا بر اينها فضيلت دارد ترا حلال كردم اگر بخواهى همان پولى كه از تو گرفتهام بر ميگردانم .
كافي ج 5 ص 309 عبد الرحمن بن حجاج گفت مردى از دوستان ما در مدينه سخت تنگدست شد و بسيار گرفتار گرديد حضرت صادق فرمود . برو در بازار دكانى بگير و فرشى بيانداز يك كوزه آب هم آنجا بگذار مرتب درب دكان بنشين .
همان كار را كرد مدتى به همان وضع بود بعد چند نفر تاجر از مصر آمدند هر كدام اجناس خود را در مدينه درب دكان دوستان خود گذاشتند تمام دكانها پر شد يك نفر باقى ماند كه دكانى پيدا نكرد اجناس خود را آنجا بگذارد .
بازاريان به او گفتند مردى اينجا دكان دارد كه در دكانش جنسى نيست ممكن است اجناس خود را آنجا بگذارى . پيش او رفت اجازه خواست كه اجناس خود را آنجا بگذارد قبول كرد و شروع به فروش نمود مقدارى كه فروخت دوستانش آماده حركت شدند از اجناس او قدرى باقى ماند نخواست از دوستان خود عقب بماند صاحب دكان گفت : اين جنسها را پيش تو ميگذارم وقتى فروختى پولش را برايم بفرستى ؟ قبول كرد .
با دوستان خود به طرف مصر رفت و اجناس خود را گذاشت آن مرد وقتى فروخت پولش را فرستاد باز وقتى تجار مصرى جنس بمدينه آوردند بهمراه آنها مقدارى جنس براى او فرستاد پس از فروش پولش را فرستاد وقتى درستى او را تشخيص داد ديگر از مصر جنس ميفرستاد پس از فروش پولش را ميفرستاد از همين راه مقدار زيادى ثروت بدست آورد .
بشار مكارى گفت : در كوفه خدمت حضرت صادق رسيدم . خدمت آن جناب ظرفى از خرماى طبرزد بود كه ميل مينمود فرمود . بشار بيا جلو بخور . عرضكردم گوارا باد فدايت شوم چيزى در بين راه ديدم كه سخت ناراحتم دلم را به درد آورده و تأثير زيادى در من كرده . فرمود ترا بحقى كه بر گردنت دارم جلو بيا بخور .
پيش رفته شروع به خوردن نمودم .
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 317
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣١٧