تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 313

مساهمون:

ص٣١٣
قاطر شدم - رفتيم موقع نماز شد . فرمود : پياده شو نماز بخوانيم . بعد فرمود : اين زمين بىآب و علفى است نماز جايز نيست در آن رفتيم تا رسيديم به زمين قرمز رنگى چشم امام به پسر بچه‌اى افتاد كه بزغاله مىچراند فرمود : سدير به خدا قسم اگر من به تعداد اين بزغاله‌ها شيعه ميداشتم نبايد گوشه‌نشينى مىكردم . فرود آمديم و نماز خوانديم . بعد از نماز من متوجه بزغاله‌ها شده آنها را شمردم هفده بزغاله بود . كافى : سماعة بن مهران گفت ، موسى بن جعفر عليه السّلام فرمود : سماعه آنها در خانه‌هايشان آسوده هستند ولى مرا ميترسانند و در ناراحتى قرار داده‌اند . به خدا قسم در اين دنيا زمانى بود كه بيش از يكنفر خدا پرست وجود نداشت اگر بيشتر از يكنفر وجود مىداشت در اين آيه او را هم اضافه مىنمود . بابراهيم ميفرمايد :
إِن إِبْراهِيم كان أُمَّةً قانِتاً لِلَّه حَنِيفاً وَ لَم يَك مِن الْمُشْرِكِين
مدتى به تنهائى صبر كرد بعد خداوند او را بوسيله فرزندش اسماعيل و اسحاق دلگرم نمود و سه نفر شدند به خدا قسم مؤمن كم است ولى كفار زياد هستند ميدانى علت آن چيست ؟ گفتم : نه فدايت شوم . فرمود : آنها شبيه مؤمنين هستند و با ايشان رفت و آمد دارند و اسرار خود را با هم در ميان مىگذارند مؤمنين خيال ميكنند اينها هم با آنها هم عقيده هستند دلگرم مىشوند و با آنها مأنوس مىشوند متوجه تعداد كم خود نمىشوند . اختصاص - ص 195 - حماد بن عثمان گفت : تصميم گرفتم بروم به مكه رفتم پيش ابن ابى يعفور تا از او خداحافظى كنم . گفتم كارى ندارى . گفت : چرا سلام مرا به حضرت صادق برسان . رفتم بمدينه خدمت امام صادق رسيدم ، از حالم پرسيد بعد فرمود ابن ابى يعفور چطور است . عرض كردم : خوب فدايت شوم آخرين ساعتى كه او را ملاقات كردم براى خداحافظى رفتم در خواست كرد سلامش را بشما برسانم ( قال و عليه السلام اقرئه السلام صلّى اللَّه عليه ) فرمود سلام بر او باد سلام مرا به او برسان خدا بر او درود فرستد به او بگو بر همان پيمانى كه بسته‌اى با