و عالم و راستگو بود اگر پيروز ميشد بعهد خود وفا ميكرد اگر زمامدار ميشد ميدانست بايد چه كند و در اختيار كه بسپارد . عرضكردم آقا اجازه ميدهى برايت شعرى بخوانم ؟ فرمود : صبر كن دستور داد پرده بياويزند و دربها را باز كنند بعد فرمود بخوان و من شروع كردم به خواندن .
لام عمرو باللوى مربع * طامسة اعلامه بلقع
تا مقدارى از اشعار سيد حميرى كه بعد ذكر مىشود خواندم .
در اين موقع صداى گريه و ناله از پشت پرده بانوان بلند شد : فرمود : اين شعر را كه سروده ؟ گفتم سيد بن محمّد حميرى . فرمود : خدا او را رحمت كند . گفتم :
آقا من ديدم او نبيذ مينوشيد باز فرمود : خدا رحمتش كند گفتم : آقا او نبيذ رستاق مىآشاميد . فرمود : منظورت شراب است ؟ عرضكردم : بلى . فرمود : خدا رحمتش كند «
و ما ذلك على اللَّه ان يغفر لمحب علىّ
» استبعادى ندارد كه خدا دوستدار على را بيامرزد .
رجال كشى - محمّد بن نعمان گفت رفتم بعيادت سيد حميرى صورتش سياه و چشمانش برگشته بود و سخت تشنه مينمود در آن موقع معتقد بامامت محمّد بن حنفيه بود و از اطرافيان او محسوب ميشد و شراب نيز مىخورد بتازگى از پيش منصور دوانيقى برگشته بود من خدمت حضرت صادق رفتم . عرضكردم : فدايت شوم من از پيش سيد حميرى مىآيم صورتش سياه و چشمانش برگشته و لبهايش از تشنگى خشگ و از سخن گفتن مانده بود او شراب مينوشيد . امام فرمود : الاغ مرا زين كنيد سوار شده رفت من نيز با ايشان رفتم وارد خانه سيد شديم گروهى اطراف بستر او را گرفته بودند امام عليه السّلام كنار سر او نشست صدا زد سيد ! سيد حميرى چشم باز كرده نگاهى به حضرت صادق نمود نميتوانست سخن بگويد سياه شده بود شروع بگريه كرد چشم به امام داشت نميتوانست حرف بزند كاملا آشكار بود كه ميخواهد حرف بزند ولى نميتواند .
در اين موقع امام عليه السّلام لبانش را حركت داد سيد بسخن در آمده گفت آقا