راست و چپ آن آقا دو پسر بچه نيكو صورت هستند كه نور از صورت آنها ميدرخشيد . زنى آراسته و خوش منظر و مرد ديگرى با قيافهاى بس جذاب در خدمت پيامبر نشسته بودند مرد ديگرى نيز در حضور آنها ايستاده بود و اين قصيده را ميخواند « لام عمرو باللوى مربع » .
همين كه پيامبر اكرم چشمش به من افتاد فرمود مرحبا به تو فرزندم على بن موسى الرضا بپدرت على سلام كن . سلام كردم فرمود بمادرت فاطمه زهرا نيز سلام كن سلام كردم . فرمود سلام كن به دو پدر گراميت حسن و حسين بر آن دو نيز سلام كردم فرمود سلام كن بشاعر و مدحسراى ما در دنيا سيد اسماعيل حميرى . بر او نيز سلام كردم و نشستم . پيغمبر اكرم رو به سيد اسماعيل كرده فرمود مشغول كار خود باش قصيده را بخوان شروع كرد به خواندن :
لام عمرو باللوى مربع * طامسة اعلامه بلقع « 1 »
اشگ از چشمان پيامبر فرو ريخت به اين قسمت شعر كه رسيد «
و وجهه كالشمس اذ تطلع .
پرچمى است كه در اختيار حيدر كرار است وقتى مىآيد صورتش همچون خورشيد ميدرخشد .
پيغمبر اكرم و فاطمه زهرا و آنهائى كه حضور داشتند همه گريه كردند وقتى رسيد به اين شعر :
قالوا له لو شئت اخبرتنا * الى من الغاية و المفزع
( به پيامبر اكرم گفتند اگر لطف بفرمائيد و تعيين كنيد بعد از خودتان ما بكه بايد پناه بريم و رهبر ما كيست ) .
پيغمبر اكرم دستهاى خود را بلند نموده گفت خدايا تو گواه باش بر من و آنها من معين كردم رهبر و پناه آنها على بن ابى طالب است با دست اشاره به آن جناب نمود كه در مقابلش نشسته بود صلوات اللَّه عليه .
هامش
( 1 ) محبوب من در لوى چمنزارى خرم داشت كه اكنون متروك و بىآب و گياه شده از محبوب منظورش پيامبر و از چمن زار خرم على است كه مردم او را تنها گذاشتهاند .