خارج ميشوى به طرف بيابان . سوارى كه نشانى بر سينه دارد به تو حمله مىكند نيزه كوتاهى كه نصف آن سفيد و نصف ديگرش سياه است بدست گرفته سوار بر اسبى است كه رنگش بين سياه و قرمز است روى پيشانى اسب مقدارى سفيد است آن سوار نيزهاى به تو مىزند ولى كارگر نميشود ولى تو با شمشير بر بينى اسب او ميزنى از اسب به زمين مىافتد .
يك نفر ديگر كه از كوچه آل ابى عمار كه در قبيله دئليها است بر تو حمله مىكند داراى دو زلف است كه آنها را بافته و از زير خود آشكارا ديده مىشود به خدا قسم او كشندهى تو است هرگز خدا او را نيامرزد .
محمّد گفت يا ابا عبد اللَّه حساب تو اشتباه است . در اين موقع سراقى پسر مسلح از جاى حركت كرده با مشت بر پشت مبارك امام زده به زور ايشان را زندانى كرد اموال امام و اصحابش را كه با محمّد بيعت نكردند بنفع خود ضبط كردند .
اسماعيل بن عبد اللَّه بن جعفر بن ابى طالب كه پيرمردى ضعيف و از يك چشم نابينا بود آوردند پاهايش از گير رفته بود او را بدوش گرفته بودند گفتند بايد بيعت كنى . گفت : من پير مردى ضعيف و ناتوانم اكنون احتياج بكمك شما دارم نه بيعت كردن گفتند : چارهاى نيست بايد بيعت كنى . گفت : از بيعت من چه سودى ميبرى جز اينكه جاى اسم يكنفر را در دفتر تو ميگيرم با نوشتن نام من گفت راهى ندارد با شدت بر او سخت گرفت . اسماعيل گفت پس جعفر بن محمّد را بياوريد شايد با هم بيعت كنيم حضرت صادق را آوردند اسماعيل گفت آقا فدايت شوم آينده آنها را خوب آشكار كن شايد دست از ما بردارند . فرمود : من تصميم گرفتهام با او صحبت نكنم هر كار مايل است بكند .
اسماعيل به حضرت صادق عرض كرد : بخاطر دارى روزى كه ما خدمت پدرت حضرت باقر رسيديم و من دو جامه زرد رنگ پوشيده بودم ، با دقت به من نگاه كرده اشگش جارى شد . عرض كردم آقا چرا گريه ميكنيد ؟ فرمود : گريهام براى اينست كه ترا در آخر پيرى بىسر و صدا بدون اينكه اختلافى و زدوخوردى شود
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 252
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٥٢