ديدم عيسى بن زيد نيز پيش او مخفى شده او را از تدبير بدى كه در مورد آزاد كردن حضرت صادق و كشتن اسماعيل و ستم بمردم و حفر خندق با اينكه مردم از اين كار آنها را برحذر داشته بودند سرزنش كردم .
با هم رفتيم بالاخره عيسى بن زيد در بين راه از دنيا رفت من با پسر برادرم عبد اللَّه بن محمّد بن عبد اللَّه بن حسن رفتم بهند در آنجا پسر برادرم نيز از دنيا رفت من آواره و سرگردان برگشتم در روى زمين برايم جا نبود در اين موقع كه از ترس در هيچ جا نمىتوانستم بمانم يادم از فرمايش حضرت صادق عليه السّلام آمد . در همان سال مهدى خليفه عباسى به حج رفته بود من نيز به مكه آمدم مشغول سخنرانى بود كه من از پاى منبرش حركت كردم . فرياد زدم يا امير المؤمنين به من امان بده تا يك جريانى كه بنفع تو است برايت بگويم . گفت اشكالى ندارد در امان هستى . آن جريان چيست ؟
گفتم : من ترا راهنمائى ميكنم كه موسى بن عبد اللَّه بن حسن كجا است .
گفت بسيار خوب در امان هستى . گفتم مرا اطمينان بده . او قسم خورد و آنقدر اصرار كردم و او پيمان ميداد تا يقين كردم امان خود را از بين نميبرد در اين موقع گفتم من موسى بن عبد اللَّه بن حسن هستم . مهدى تحت تأثير اين كار من قرار گرفته گفت : بسيار خوب تو گرامى هستى و مورد لطف ما خواهى بود . گفتم : مرا بسپار بيكى از خويشاوندانت تا تحت نظر او باشم .
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 255
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٥٥