تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 248

مساهمون:

ص٢٤٨
به خدا قسم حكومت او از مدينه تجاوز نخواهد كرد و بطائف نميرسد هر چه كوشش كند بالاخره اتفاق خواهد افتاد به خود و برادرانت رحم كن به خدا قسم ميبينم او منفورترين فرد روى زمين خواهد بود او را در ميان قبيله اشجع ميكشند اكنون پيكرش را مىبينم روى زمين افتاده و با لباس بدار آويخته شده كه زير پاى او را آجر چيده‌اند اين برادرش كه حرفهاى ما را مىشنود بگوشش نميرود . موسى بن عبد اللَّه گفت : از اين سخن منظورش من بودم . با او قيام مىكند برادرش كشته مىشود او فرار مىكند باز پرچم ديگرى را بدوش ميگيرد ( با برادر ديگرش بنام ابراهيم ) ابراهيم كشته مىشود و سپاهش فرار مىكنند اگر اين شخص به حرف من گوش بكند در اين موقع از بنى عباس امان بگيرد تا خدا به او فرج بدهد من ميدانم اين كار شدنى نيست من و تو هر دو ميدانيم كه پسرت همان چشم‌چپى است كه سياه چهره و موى پيشانيش كم است كشته مىشود در سيل بند محله اشجع داخل كوچه‌ها نزديك رودخانه . پدرم از جاى حركت كرده ميگفت : خدا ما را از تو بىنياز مىكند بالاخره تو و دوستانت به زور خواهيد آمد منظورت از بيعت نكردن اينست كه ديگران بواسطهء عقب‌نشينى تو با ما همداستان نشويد . فرمود : خدا ميداند كه من جز خير خواهى نظرى ندارم چاره‌ى ديگرى نيست : پدرم با خشم تمام از جاى حركت كرد لباسش روى زمين كشيده مىشد حضرت صادق از پى او آمده گفت : من از عمويت كه دائى تو نيز هست شنيدم ميگفت تو و برادرهايت كشته خواهيد شد . اگر اطاعت ميكنى راه بهترى را انتخاب كن و خود را از اين گرفتارى خلاص كن به آن خداى يكتا و بىهمتا كه پنهان و آشكار را ميداند رحمان و رحيم و بزرگ و بلند مرتبه است دوست داشتم خود يا عزيزترين فرد خانواده‌ام فدايت بشوند هيچ كس را مثل تو دوست نمىدارم مبادا خيال كنى من به تو خيانت ميكنم . پدرم با ناراحتى و خشم از خدمت ايشان خارج شد . بيش از بيست روز طول نكشيد كه فرستاده‌هاى منصور آمدند پدرم و