اعدد رسول اللَّه و اعدد بعده * اسد الا له و ثالثا عباس
و اعدد على الخير و اعدد جعفرا * و اعدد عقيلا بعده الرواسا
گفت بارك اللَّه مرا محزون كردى باز هم بخوان شروع كرد به خواندن :
و منا امام المتقين محمّد * حمزة منا و المهذب جعفر
و منا على صهره و ابن عمه * و فارسه ذاك الامام المطهر
تا نزديك غروب آنجا بوديم در اين هنگام خديجه گفت : از عمويم محمّد بن على صلوات اللَّه عليه شنيدم ميگفت : زن احتياج بنوحهسرا دارد تا اشگش جارى شود ولى شايسته نيست كه او در نوحهسرائى فحش و ناسزا بگويد . وقتى شب شد ملائكه را با نوحهسرائى اذيت نكنيد .
ما خارج شديم فردا صبح زود رفتيم پيش آنها با خديجه صحبت از اين شد كه چرا از خانهء حضرت صادق فاصله گرفته است .
موسى بن عبد اللَّه گفت : خانهء خديجه را خانهء دزد مينامند بواسطهء دزدى كه آنجا مىشد اين انتخابى بود كه مهدى ما كرد منظورش محمّد بن عبد اللَّه بن حسن بود با نسبت مهدى او را مسخره ميكرد و شوخى مىنمود منظورش اين بود كه او ما را در آن خانه جاى داد .
موسى بن عبد اللَّه گفت : شما را از يك جريان شگفت انگيز خبر دهم ! ! پدرم وقتى تصميم گرفت كار محمّد بن عبد اللَّه را درست كند و با ياران او ملاقات نمايد گفت : اين كار روبراه نخواهد شد مگر اينكه با جعفر بن محمّد ملاقات كنم . با هم رفتيم پدرم به من تكيه كرده بود وقتى نزديك منزلش رسيديم از خانه خارج شده بود و تصميم مسجد داشت پدرم او را نگه داشت و صحبت كرد فرمود اينجا مناسب نيست در اين مورد حرف بزنيم ان شاء اللَّه همديگر را خواهيم ديد .
پدرم شادمان برگشت فردا صبح يا يك روز بعد با هم رفتيم پدرم وارد شد منهم با او بودم شروع بصحبت كرد از آن جمله گفت فدايت شوم خودت ميدانى من از تو سنّم زيادتر است در ميان فاميل از تو بزرگتر هست از نظر من با اين موضع خداوند