تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 246

مساهمون:

ص٢٤٦
ترا داراى مقامى كرده كه هيچ كس آن مقام را ندارد من باعتماد لطفى كه دارى پيش تو آمده‌ام ميدانم اگر با من موافقت كنى يكنفر از اصحاب از من كناره نميگيرد از قبيلهء قريش و ساير مردم دو نفر هم مخالف من نخواهند بود . امام صادق فرمود : تو براى اين كار از من شنواتر پيدا ميكنى به من احتياجى ندارى خودت ميدانى كه من وقتى ميخواهم بروم خارج شهر يا تصميم اين كار را ميگيرم عاجزم ميمانم يا براى انجام حج جز با مشقت و ناراحتى زياد نمى - توانم اين كار را بكنم برو كسى ديگرى را پيدا كن به كسى نگو پيش من آمده‌اى . پدرم گفت : مردم همه چشم به تو دوخته‌اند اگر تو دعوت مرا بپذيرى هيچ كس با من مخالفت نميكند تو مىتوانى جنگ نكنى و خود را به زحمت نياندازى . در اين موقع شلوغ شد ، چند نفر آمدند صحبت ناتمام ماند . پدرم گفت : فدايت شوم چه ميگوئى ؟ فرمود : هم را خواهيم ديد ان شاء اللَّه گفت آن طور كه من ميخواهم فرمود آن طور كه تو ميخواهى ان شاء اللَّه به نحوى كه بصلاح تو باشد . پدرم به خانه برگشت كسى را پيش محمّد فرستاد كه در كوه بجهينه بنام اشقر بود كه دو شبانه روز راه تا مدينه فاصله داشت به او اطلاع داد كه تا حدودى به منظور و هدف او نزديك شده است . پس از سه روز باز رفتيم جلو درب ايستاديم هر وقت ما ميخواستيم وارد شويم كسى مانع نميشد . ولى غلام طول داد و دير جواب آورد بعد اجازه داد وارد شديم من در يك گوشه نشستم پدرم نزديك شد سر آن جناب را بوسيده گفت من باميدى آمده‌ام مرتبه سوم است با دلى پر از اميد آمده‌ام كه به هدف خود نائل خواهم شد . حضرت صادق فرمود : پسر عمو جان ترا به خدا ميسپارم از اقدام كردن نسبت به اين كارى كه تصميم گرفته‌اى من ميترسم موجب ناراحتى براى تو بشود بين آنها سخنانى رد و بدل شد تا به جائى رسيد كه نبايد ميرسيد از جمله گفتار پدرم اين بود كه گفت : بچه دليل اولاد حسين سزاوارترند بخلافت از اولاد حسن .
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 246 | العلامة المجلسي / موسى خسروى