به محل اول خويش برگشت .
آنگاه روى بعبد اللَّه نموده فرمود اگر گمان ميكنى تو امام هستى بعد از پدرت برو درون همان آتشها بنشين . رنگ عبد اللَّه پريد از جاى حركت نموده با كمال ناراحتى از منزل موسى بن جعفر خارج شد .
خرايج - داود بن كثير رقى گفت شخصى بنام ابا جعفر وارد خراسان شد گروهى از خراسانيان پيش او اجتماع نموده تقاضا كردند پولها و امانتها و مسائل و درخواستهائى كه دارند پيش امام ببرد .
ابو جعفر وارد كوفه شد و براى زيارت حضرت امير المؤمنين عليه السّلام رفت در يك ناحيه حرم مردى را ديد كه گروهى اطرافش را گرفتهاند پس از زيارت پيش آنها رفت ديد همه شيعه و فقيه هستند و از استاد خود درس ميگيرند .
از كسى كه درس ميداد پرسيد كه كيست گفتند ابو حمزه ثمالى است گفت در همين بين كه نشسته بوديم مرد عربى وارد شده ؟ گفت من از مدينه آمدهام امام صادق از دنيا رفت ابو حمزه چنان نالهاى زده و دو دست خود را بر زمين كوبيد .
پرسيد شنيدى كه وصيتى كرده باشد . گفت بلى وصيت كرد بفرزندش عبد اللَّه و پسرش موسى و منصور دوانيقى . ابو حمزه گفت خدا را سپاس كه ما را راهنمائى كرد . توجه داد كه كوچك امام است بزرگ را مشخص گردانيد و امر امامت را با وصيت كردن بمنصور مخفى نگه داشت .
ابو حمزه رفت به طرف قبر امير المؤمنين شروع به نماز . ما هم نماز خوانديم من به او گفتم نفهميدم چه گفتى برايم تفسير كن . گفت با اين وصيت فهماند كه بزرگى لياقت امامت را ندارد و فرزند كوچك را بعنوان امامت برگزيد زيرا او را با فرزند بزرگ خود شريك قرار داد و با وصى قرار دادن منصور امر امامت را مخفى نمود . خراسانى گفت باز هم توضيح ابو حمزه را نفهميدم بالاخره وارد مدينه شدم تمام پولها و امانت و نامهها همراه من بود از آن جمله يك درهم بود كه زنى بنام شطيطه داد با حولهاى .
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 224
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٢٤