او در يك اطاق نباشيم .
من با خود فكر كردم اين آقا ما را امر به صله رحم مىكند خودش در باره عموى خود چنين ميگويد . در اين موقع نگاهى به من نموده فرمود همين كار من از خير خواهى و صله رحم است او وقتى با من رفت و آمد داشته باشد سخنانى در بارهام ميگويد مردم او را تصديق ميكنند ولى وقتى نه من با او رفت و آمد داشته باشم نه او با من كسى حرفش را قبول نميكند .
عيون اخبار الرضا - اسحاق بن موسى گفت وقتى عمويم محمّد بن جعفر در مكه قيام كرد و مردم را برهبرى خويش دعوت نمود اسم خود را امير المؤمنين گذاشت و با او بخلافت بيعت نمودند . حضرت رضا عليه السّلام پيش او رفت منهم بودم . فرمود :
به پدر و برادرت دروغ نبند زيرا اين جريان براى تو تمام نخواهد شد اين سخن را فرمود و با هم رفتيم به طرف مدينه چيزى نگذشت كه جلودى مأموريت يافت و محمّد بن جعفر را شكست داد امان خواست لباس سياه پوشيده بر منبر رفت و خود را از خلافت خلع نموده گفت خلافت متعلق بمأمون است و مرا حقى در آن نيست او را بخراسان فرستادند و در گرگان از دنيا رفت .
كمال الدين - ج 1 ص 159 - وليد بن صبيح گفت مردى پيش من آمده گفت بيا تا به تو نشان بدهم آن مرد كجاست ( منظورش اسماعيل پسر حضرت صادق بود كه اين شخص به او ارادت داشت ) با او رفتم مرا برد پيش چند نفر كه مشغول شراب خوارى بودند اسماعيل بن جعفر نيز با آنها بود با اندوه تمام از آنها جدا شدم آمدم كنار خانهء كعبه ديدم اسماعيل بن جعفر دست به پرده كعبه گرفته چنان اشگ ميريزد كه از اشگش پرده تر شده است .
با عجله برگشتم ديدم اسماعيل با همان چند نفر نشسته . باز به طرف كعبه برگشتم ديدم دست به پرده دارد اشگ ميريزد .
جريان را خدمت حضرت صادق عليه السّلام عرضكردم فرمود پسرم اسماعيل گرفتار شيطانى شده كه خود را به شكل او در مىآورد .
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 221
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٢١