ندارد .
گفت من ميدانم تو او را امام ميدانى ولى چه كنم كه سلطنت نازا است و خويشاوندى بر نمىدارد من قسم خوردهام كه امشب تا صبح از دست او آسوده شوم .
محمّد گفت از اين تصميم منصور خيلى ناراحت شدم بطورى كه روى زمين برايم تنگ مينمود . جلادى را خواست به او گفت وقتى ابا عبد اللَّه را حاضر كردم و مشغول صحبت با او شدم همين كه شب كلاه را از سرم برداشتم گردنش را بزن همين علامت بين من و تو باشد .
همان ساعت حضرت صادق را حاضر نمود من داخل حياط خدمتش رسيدم ديدم لبهايش بدعائى در حركت است نفهميدم چه ميخواند ديدم قصر در حركت است مثل يك كشتى كه داخل امواج دريا قرار گرفته باشد .
منصور را ديدم با سر و پاى برهنه مقابل امام راه ميرود دندانهايش بهم مىخورد و تمام اعضاى بدنش ميلرزد گاهى قرمز و گاهى زرد مىشود .
بازوى امام صادق را گرفته بالاى تخت سلطنت كشاند و خودش دو زانو در مقابلش نشست مثل بندهاى كه مقابل آقاى خود بنشيند .
ميگفت يا ابن رسول اللَّه چرا زحمت كشيدهاى در اين ساعت اينجا تشريف آوردهاى . گفت به جهت اطاعت خدا و پيامبر و فرمانبردارى از تو آمدهام يا امير المؤمنين خدا عزت ترا طولانى كند . منصور گفت من شما را نخواستم پيك اشتباه كرده گفت هر حاجت دارى بخواه . فرمود : خواهش ميكنم بعد از اين اگر كارى نداشتى مرا احضار نكن . منصور گفت بسيار خوب جز اين نيز هر چه بخواهى انجام مىدهم .
حضرت صادق فورى خارج شد من خدا را سپاسگزارى كردم . منصور دستور داد برايش لحاف بياورند خوابيد تا نيمى از شب گذشته بيدار نشد وقتى بيدار شد من پهلوى سرش نشسته بودم خوشحال گرديد به من گفت : نرو تا من نمازهاى
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 174
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٧٤