شما بگيريد من با مرازم گردنش را مىزنيم و پيكر او را در نهر مىاندازيم . فرمود دست نگهدار مصادف . پيوسته امام از او خواهش ميكرد اجازه دهد او امتناع ميورزيد تا مقدار زيادى از شب گذشت بالاخره در اين موقع اجازه داد و رفت . فرمود : مرازم اين بهتر است يا آنچه شما ميگفتيد . عرضكردم اين بهتر است فرمود : مرازم گاهى شخص از يك ناراحتى كوچك بيرون مىآيد ولى در ناراحتى بزرگترى قرار ميگيرد . اعلام الدين ديلمى روايت مىكند از حسن بن علي بن يقطين از پدر خود و او از جدش كه در اهواز مردى از نويسندگان يحيى بن خالد فرماندار شد من يك بدهى مالياتى داشتم كه با پرداخت آن تمام ثروت و مالم از بين ميرفت به من گفتند آن مرد شيعه است . ميترسيدم او را ببينم مبادا آنچه گفتهاند صحيح نباشد در نتيجه زندگى من متلاشى شود . پناه به خدا بردم و خدمت حضرت صادق رسيده از آن جناب تقاضاى كمك كردم . نامهى كوچكى نوشت : بسم اللَّه الرحمن الرحيم ان للَّه في ظل عرشه ظلا لا يسكنه الا من نفس عن اخيه كربة و اعانه بنفسه او صنع اليه معروفا و لو بشق تمرة و هذا اخوك و السلام « 1 » نامه را امضاء نموده به من سپرد دستور داد به او برسانم وقتى وارد شهر خود شدم درب منزل او رفتم و اجازه خواستم گفتم بگوئيد پيكى از طرف حضرت صادق آمده ناگاه ديدم با پاى برهنه آمد همين كه مرا ديد سلام كرد و پيشانى مرا بوسيد گفت آقا شما پيك مولايم امام صادق هستيد ؟ گفتم آرى . گفت : باعث نجات من از آتش جهنم مىشوى اگر راست بگوئى . دست مرا گرفت و داخل منزل نمود
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 177
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٧٧
هامش
( 1 ) خدا را زير عرش سايبانى است زير آن سايبان كسى ساكن مىشود كه رنجى از دل برادر مؤمن خود بردارد يا با جان خويش به او كمك كند و يا نيكى به او بنمايد گر چه با يك دانه خرما باشد اين مرد برادر تو است و السلام .