تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 175

مساهمون:

ص١٧٥
قضا شده‌ام را بخوانم آن وقت برايت جريانى را نقل كنم . پس از انجام نمازها به من گفت : وقتى ابا عبد اللَّه صادق را احضار نمودم و تصميم بدى در باره‌اش گرفتم . ناگاه اژدهائى را ديدم كه با دم خود تمام قصر مرا محاصره نموده لب بالاى خود را بالاى قصر و لب پائين را به پائين قصر گذاشته با زبان فصيح عربى گفت : منصور به خدا سوگند اگر كوچكترين ناراحتى نسبت به حضرت صادق روا دارى خود و تمام قصر و ساكنان آن را ميبلعم هوش از سرم پريد و به لرزه افتادم و دندانهايم بهم مىخورد . گفت : بمنصور گفتم اين عجيب نيست يا امير المؤمنين براى كسى كه اسمها و دعاهائى را ميداند كه اگر به شب بخواند مثل روز روشن ميگردد و بروز بخواند چون شب تيره ميگردد اگر بر امواج درياها بخواند آرام مىشوند . پس از چند روز گفتم اجازه ميدهى بروم خدمت حضرت صادق عليه السّلام اجازه داد و مانع نشد . خدمت آن جناب رسيدم سلام كرده گفتم : آقاى من ترا به حق جدت قسم مىدهم آن دعائى كه وقتى وارد قصر منصور شدى ميخواندى به من بياموز فرمود : مانعى ندارد دعا را به من تعليم فرمود كه در جاى خود ذكر خواهد شد . مهج الدعوات - ص 212 - رزام بن مسلم غلام خالد گفت : منصور دوانيقى مرا با چند نفر فرستاد كه شبانه حضرت صادق را بكشم در آن موقع امام صادق در حيره بود . شب داخل ايوان ايشان شديم و مأموريت خود را نسبت به او و فرزندش اسماعيل انجام داديم برگشتيم پيش منصور و او را از جريان مطلع كرديم . فردا صبح ديديم دو شتر در ايوان كشته افتاده . ابو الحسن محمّد بن يوسف گفت : خداوند حضرت صادق را از شر آنها نگهداشت . مهج الدعوات - قيس بن ربيع گفت : پدرم نقل كرد كه منصور مرا خواست گفت : نمىبينى اين حبشى مرا چقدر ناراحت كرده ؟ ! گفتم : كدام ؟ گفت جعفر بن محمّد به خدا ريشه‌اش را قطع ميكنم . بعد يكى از سرهنگان را خواست گفت هم اكنون