با هزار نفر بمدينه برو حمله كن بجعفر بن محمّد سر او و پسرش موسى بن جعفر را برايم بياور .
همان ساعت سرهنگ رفت وارد مدينه شد . خبر به حضرت صادق دادند دستور داد دو شتر آوردند و بر در خانه بستند بچههاى خود موسى و اسماعيل و محمّد و عبد اللَّه را خواست همه را جمع نمود و در محراب نشست و شروع كرد بدعا خواندن .
ابو بصير گفت : حضرت موسى بن جعفر فرمود : آن سرهنگ حمله كرد پدرم دعاى خويش را با ابتهال ميخواند تمام سپاهيان با فرمانده خود آمدند گفت سر همين دو نفر كه ايستادهاند ببريد . سر آنها را بريدند و پيش منصور برگشتند وقتى وارد شدند منصور داخل خرجين كه سرها در آن قرار داشت نگاه كرد ديد سر دو شتر است .
بفرمانده سپاه گفت : اينها چيست ؟ گفت : آقا ما با تمام سرعت بمدينه رفتيم و داخل خانهء جعفر بن محمّد شديم سرم چرخيد نديدم جلوم چيست چشمم به دو نفر افتاد ايستادهاند خيال كردم آن دو جعفر بن محمّد و پسرش موسى بن جعفر است سر هر دو را سربريدم .
منصور گفت اين جريان را براى كسى نقل نكنى من نيز به كسى نگفتم تا منصور مرد . ربيع گفت : از موسى بن جعفر عليه السّلام پرسيدم آن دعا چه بود گفت :
من از پدرم سؤال كردم فرمود : اين دعاى حجاب است دعا را ذكر كرد .
كافى - ج 8 ص 87 - مرازم از پدر خود نقل كرد كه گفت : من در خدمت حضرت صادق بودم وقتى منصور دوانيقى اجازه داد از حيره خارج شود با هم رفتيم تا بسالحين رسيديم ( محلى است در چهار فرسخى بغداد ) سر شب بود يكى از مالياتچيان كه ساكن سالحين بود جلو آن جناب را گرفت و گفت : نميگذارم رد شوى هر چه امام اصرار كرد و خواهش نمود قبول نكرد و امتناع ورزيد .
مصادف كه در خدمت آن جناب بود عرضكرد آقا اجازه بده اين را كه باعث ناراحتى شما است بكشم ميترسم شما را برگرداند باز منصور چه تصميمى در بارهء
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 176
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٧٦