تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 170

مساهمون:

ص١٧٠
فرمائى كمال لطف را نموده‌اى احتياج به زمين ندارم . فرمود ما خانواده‌اى هستيم كه بخشش خود را پس نميگيريم زمين را به تو بخشيدم نسخه دعا را هم خواهم داد با هم برويم به منزل . وقتى به خانه رفتيم سند زمين و نسخه دعاى اول و دوم را به من لطف نمود عرضكردم آقا خيلى منصور عجله ميكرد در حالى كه شما مشغول آن دعاى طويل بوديد بعد از دو ركعت نماز مثل اينكه از منصور باكى نداشتيد . فرمود همين طور است من دعائى را بعد از نماز صبح پيوسته ميخواندم آن دو ركعت هم نماز صبح بود كه مختصر خواندم و آن دعا را بعد از نماز صبح خواندم . عرضكردم از منصور نترسيدى با تصميمى كه گرفته بود . فرمود ترس از خدا مقدم است بر ترس از منصور خداوند در دل من خيلى بزرگتر است از منصور . ربيع گفت بواسطه اين تغيير حالتى كه منصور نسبت به حضرت صادق داد و آن خشم و غضبى كه داشت در يك ساعت تبديل باحترام گرديد كه خيال نميكردم نسبت به كسى انجام دهد تصميم گرفتم علت آن را بدانم همين كه منصور را تنها يافتم و مسرورش ديدم گفتم يا امير المؤمنين چيز عجيبى از شما مشاهده كردم گفت چه چيز ؟ گفتم چنان بر جعفر خشم گرفتى كه بر هيچ كس از قبيل عبد اللَّه بن حسن و ديگران خشم نگرفته بودى خيال داشتى با شمشير او را بكشى اول به اندازه يك وجب شمشير را بيرون آوردى بعد باز او را سرزنش كردى به اندازه نيم متر شمشير را خارج نمودى بعد از سرزنش ديگرى تمام شمشير را جز مقدار كمى از آن را خارج كردى ديگر شكى در كشتن او نداشتم . بعد تمام آن ناراحتى بر طرف گرديد و خشنود شدى بطورى كه دستور دادى با غاليه مخصوص خودت كه حتى پسرت مهدى و ولى عهدت و عموهايت را اجازه نميدادى از آن غاليه استفاده كنند صورت و محاسنش را عطر آگين و سياه نمايم و جايزه به او دادى و سوار بر مركب مخصوص خود نمودى و مرا امر به مشايعت و احترامش كردى .