شمشير را كشيد فقط مختصرى از آن باقيماند با خود گفتم ديگر او را خواهد كشت باز شمشير را در غلاف نمود و ساعتى سر به زير انداخت آنگاه سر برداشته گفت خيال ميكنم تو راست ميگوئى . گفت ربيع جامهدان را بياور . جامهدان كه در محل مخصوصى بود آوردم . گفت دست در آن كن و محاسن ايشان را عطرآگين نما جامهدان پر از عطر بود دست داخل آن نمودم و محاسن امام كه سفيد بود عطر آگين نمودم بطورى كه سياه شد . به من گفت ايشان را سوار بر يكى از بهترين مركبهاى سوارى خودم كن و ده هزار درهم به او بده و تا منزلش با احترام از او مشايعت كن وقتى به منزل رسيد مخيرش كن خواست با احترام پيش ما بماند در صورتى كه مايل نبود بر گردد بمدينهى جدش رسول خدا . ما از پيش منصور خارج شديم من خيلى خوشحال بودم كه امام صادق عليه السّلام از دست او سالم بيرون آمد و از تصميم منصور تعجب نمودم كه بالاخره بكجا منتهى شد . وقتى وسط خانه رسيديم گفتم آقا من در شگفتم از تصميمى كه او در باره شما گرفته بود و چگونه خدا ترا از دست او نجات بخشيد شنيدم پس از دو ركعت نماز دعاى طويلى خواندى ولى نفهميدم چه بود و در موقع وارد شدن صحن حياط باز لبهايت بدعائى تكان خورد نفهميدم چه بود .
فرمود دعاى اولى دعائى است كه براى ناراحتى و گرفتارى خوانده مىشود تا كنون آن دعا را براى كسى قبل از امروز نخوانده بودم . آن دعا را بجاى دعاهاى زيادى كه پس از نماز ميخواندم خواندم زيرا من دعاهائى كه ميخواندم بعد از نماز مايل نيستم ترك شود ولى دعائى كه لبهاى خود را حركت دادم همان دعائى بود كه پيامبر اكرم خواند در جنگ احزاب . بعد دعا را برايم ذكر كرد .
بعد فرمود اگر از امير المؤمنين نميترسيدم اين پول را به تو ميبخشيدم ولى تو قبلا زمينى كه در مدينه داشتم به مبلغ ده هزار دينار خريدى به تو نفروختم اكنون همان زمين را به تو بخشيدم .
عرضكردم آقا من چشمم به همان دعاى اول و دوم است اگر به من ارزانى
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 169
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٦٩