چگونه چنين كارى را حالا ميكنم با اينكه تو پسر عموى من و نزديكترين خويشاوند من هستى و از همه بيشتر به من لطف و مرحمت دارى . منصور ساعتى سر به زير انداخت روى نمدى نشسته بود در طرف چپش بالشى قرار داشت زير نمد شمشيرى دو سر پنهان كرده بود كه هر وقت در آن كاخ مىنشست هميشه همراهش بود . روى بجعفر بن محمّد نموده گفت اشتباه ميكنى و خلاف ميگوئى پشتى را كنار زده از پشت آن كيفى كه محتوى نامههائى بود خدمت امام انداخت . گفت اين نامههاى تو است كه براى خراسانيان نوشته و آنها را دعوت به بيعت با خويشتن كردهاى تا بيعت مرا بشكنند ، فرمود به خدا قسم يا امير المؤمنين چنين كارى را نكردهام و اين كار را صحيح نميدانم و راه و روش من چنين نيست من از كسانى هستم كه اطاعت ترا در هر حال لازم ميدانم با اينكه آنقدر پير شدهام كه ديگر توان چنين كارى را ندارم مرا جزء يك گروه از سپاهيان خود بفرست با همان لشكر باشم تا مرگ گريبانم را بگيرد ديگر چيزى از عمرم باقى نمانده . گفت نه هرگز چنين كارى را نميكنم سربزير انداخت و دست به دسته شمشير گرفته مقدار يك وجب آن را خارج كرد با خود گفتم كشت اين مرد را
إِنَّا لِلَّه
باز شمشير را بجاى اول برگردانيد .
گفت جعفر حيا نميكنى از پيرى و نسبتى كه با پيامبر دارى از دروغ گفتن و اختلاف بين مسلمانان ميخواهى خون ريزى شود و آشوب به پا كنى ؟ فرمود نه به خدا يا امير المؤمنين آنچه ميگوئى من انجام ندادهام اينها نامههاى من نيست و نه خط و نه مهر من بر روى آن است . منصور به اندازه نيم متر شمشير را خارج نمود گفتم از بين برد اين آقا را با خود تصميم گرفتم كه اگر در باره آن جناب به من دستورى داد اطاعت نكنم . زيرا چنين خيال ميكردم خواهد گفت اين شمشير را بگير و جعفر را بكش و تصميم داشتم اگر چنين دستورى داد خود او را بكشم گرچه باعث كشتن خود و فرزندانم شود از كردار قبل خود پيش خدا توبه ميكردم .
مرتب او حضرت صادق را سرزنش ميكرد امام عذر خواهى مينمود تا بالاخره