تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 167

مساهمون:

ص١٦٧
و حوله‌اى بر كمر بسته بود . نمازش را كه سلام داد عرضكردم بفرمائيد امير المؤمنين شما را ميخواهد . گفت بگذار لباسهايم را بپوشم . گفتم : به من اجازه نداده‌اند فرمود : اجازه بده بروم غسل كنم و خود را تميز نمايم . گفتم : غير ممكن است وقت خود را نگيريد من نميگذارم اين وضع را كوچكترين تغييرى بدهيد . همانطور سروپاى برهنه با همان پيراهن و قطيفه‌اى كه داشت ايشان را آوردم آن وقت بيش از هفتاد سال داشت . مقدارى كه رفت از راه رفتن باز ماند و سخت خسته شد دلم به حال آن جناب سوخت عرضكردم سوار شو . سوار قاطر يكى از همراهان من شد بالاخره پيش ربيع رفتم شنيدم منصور بپدرم ميگفت دير كرد و پيوسته او را بعجله وارد مينمود . همين كه چشم پدرم ربيع بجعفر بن محمّد افتاد به آن حال گريه‌اش گرفت . ربيع مردى شيعه مذهب بود امام صادق فرمود ربيع ميدانم تو بما خانواده علاقه دارى بگذار دو ركعت نماز بخوانم و دعا كنم . عرض كرد بفرمائيد . دو ركعت نماز مختصر خواند پس از نماز دعائى كرد كه نفهميدم چه بود ولى دعائى طولانى بود منصور پيوسته در اين مدت ربيع را سرزنش ميكرد و بعجله وادار مينمود . همين كه دعاى طولانى امام تمام شد ربيع بازوى آن جناب را گرفته پيش منصور برد داخل ايوان كه رسيد ايستاد و لبهايش حركت كرد بدعائى كه من نشنيدم . او را وارد كرد مقابل منصور ايستاد . منصور گفت جعفر تو دست از حسد و ستمگرى خود و آشوب بر بنى عباس بر نميدارى خداوند پيوسته ترا گرفتار شدت حسد و رنج مىكند ولى بآروزى خود نخواهى رسيد . فرمود به خدا سوگند از آنچه تو ميگوئى من بىخبرم و چنين كارى نكرده‌ام در زمان حكومت بنى اميه كه آنها ميدانى از همه مردم با ما و شما خانواده دشمن‌تر بودند و هيچ حقى در حكومت و جانشينى پيغمبر نداشتند به خدا قسم من براى آنها آشوب‌طلبى نميكردم و از طرف من گزندى بايشان نرسيد با ستمى كه به من روا ميداشتند .