طعمه شمشير قرار ميدهد . به مسيب بن زهير شمشيرى داد و امر كرد گردن شما را بزند من موقع وارد شدن ديدم لبهاى شما حركت مىكند با دعائى كه آن را نشنيدم فرمود : حالا وقت تعليم آن نيست . شب خدمتش رسيدم دعا را به من آموخت .
مهج الدعوات - ص 192 - محمّد پسر ربيع وزير دربار منصور گفت : منصور روزى در كاخ سبز كه قبل از كشته شدن محمّد و ابراهيم آن را كاخ حمراء ميناميدند نشست . او در اين محل روز معينى مىنشست كه آن روز را روز كشتار نام داده بودند . از پى حضرت صادق فرستاده بود تا از مدينه ايشان را بياورند تمام روز را در آن كاخ بسر برد تا شب شد و مدتى نيز از شب گذشت در اين موقع پدرم ربيع را خواست . گفت : ميدانى كه من چقدر به تو علاقه دارم وقتى پيش آمدى مىكند هنوز زن و فرزندم اطلاع ندارند بوسيلهء تو چارهجوئى ميكنم . گفتم : اين لطف خدا و شما است نسبت به من و اينكه من نهايت خيرخواهى را نسبت بشما دارم گفت :
صحيح است . هم اكنون برو پيش جعفر بن محمّد پسر فاطمه زهرا عليها السّلام در هر حالى كه بود بدون اينكه بگذارى وضع خود را تغيير دهد او را بياور . با خود گفتم :
إِنَّا لِلَّه وَ إِنَّا إِلَيْه راجِعُون
. واقعا چه پيش آمد بدى اگر من آن جناب را بياورم با اين خشم كه دارد او را خواهد كشت و آخرتم برباد ميرود اگر بهانهاى بياورم و اين مأموريت را انجام ندهم من و اولادم را خواهد كشت و اموالم را متصرف مىشود اكنون بين دنيا و آخرت قرار گرفتهام . ولى دلم به دنيا متمايل شد .
محمّد گفت : پدرم ربيع مرا خواست كه از همهء فرزندانش سختگيرتر و بىرحمتر بودم ، گفت : برو پيش جعفر بن محمّد درب نزن از ديوار بالا برو كه لباس خود را تغيير ندهد ناگهان بر او وارد شو به همان حالى كه هست آن جناب را بياور .
من وقتى رفتم كه چيزى از شب باقى نمانده بود نردبان گذاشتم و از ديوار وارد خانهء آن جناب شدم وقتى وارد اطاقش شدم مشغول نماز بود و پيراهنى بر تن داشت