ابراهيم گفت : بعد من از پى آن جناب رفتم ديدم نشسته منتظر من است از من تشكر كرد بواسطه خوشرفتارى كه با او كرده بودم و شروع به حمد و ستايش خدا نموده دعا را خواند .
مهج الدعوات - فضل بن ربيع از پدر خود نقل كرد كه منصور ابراهيم ابن جبله را فرستاد تا جعفر بن محمّد را بياورد . ابراهيم گفت : وقتى خدمت آن جناب مأموريت خود را عرض كردم دست بدعا برداشته چنين گفت :
« اللهم انت ثقتى . . . »
ربيع گفت : همين كه بمقر حكومت منصور رسيد ، بمنصور آمدن جعفر بن محمّد را اطلاع دادم . مسيب بن زهير ضبّى را خواست و شمشير به او داده گفت وقتى جعفر بن محمّد وارد شد و من با او بسخن پرداختم همين كه اشاره كردم گردنش را بزن در اين مورد ديگر اجازه نخواه ، من خدمت آن جناب رسيدم سابقهء دوستى داشتيم در ايام حج خدمت ايشان ميرسيدم . عرض كردم آقا اين ستمگر تصميم بدى در بارهء شما گرفته اگر وصيتى دارى بفرما .
فرمود نترس همين كه چشمش به من بيافتد تمام ناراحتى او بر طرف مىشود .
در اين موقع دست به پرده گرفت و فرمود :
يا إله جبرئيل . . .
تا آخر دعا .
سپس وارد شد و لبهاى خود را بكلماتى تكان داد كه من نفهميدم چشمش كه بمنصور افتاد مثل آبى بود كه بر روى آتش بريزند و خاموش شود . خشمش فرونشست تا حضرت صادق نزديك او رفت و كنار تختش رسيد . دست امام را گرفت و بالاى تخت پهلوى خود نشاند .
گفت : يا ابا عبد اللَّه واقعا شرمندهام از اينكه شما را به زحمت انداختم و اينجا تشريف آوردند خواستم شكايت خويشاونديت را بكنم كه با من قطع رابطه نموده و به من تهمت ميزنند و مردم را بر من مىشورانند اگر كس ديگرى متصدى اين مقام شود كه با آنها خويشاوندى نداشته باشد از او اطاعت ميكنند و سخنش را به گوش ميگيرند .
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 164
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٦٤